جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٢ - غزل ٣٧ زلفت هزار دل به يكى تار مو ببست
|
تاعاشقان، به بوى نسيمش دهندجان |
بگشود نافه و دَرِ هر آرزو ببست |
|
اين بيت نيز به مانند بيت گذشته، به معرفت نَفْس اشاره مى كند. بخواهد بگويد:
حضرت دوست، جان دادن عاشقان را به پاى خويش دوست مى داشت، لذا پرده از مظاهر عالم، و يا مظهريّت خودشان كنار زد، تا بر آنان عطر خويش را از ملكوتشان نمايان سازد و ايشان با مشاهده اين امر و استشمام بوى او، به فناى خويش راه يابند؛ كه:
٢٧٤
«نالَ الفَوْزَ الأكْبَرَ مَنْ ظَفَرَ بِمَعْرِفَةِ النَّفْسِ.»
[١]: (هركس كه به شناخت نفس خويش دست يافت به رستگارى بزرگ نايل آمد.- نيز
٢٧٥
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، تَجَرَّدَ.»
[٢]: (هركس نفس خويش را شناخت، پيراسته گشته [و به جنبه تجرّدى خويش راه مى يابد.]- همچنين:
٢٧٦
«لاتَجْهَلْ نَفْسَكَ، فَإنَّ الجاهِلَ مَعْرِفَةَ نَفْسِهِ جاهِلٌ بِكُلِّ شَىْءٍ.»
[٣]: (به خود جاهل مباش؛ كه هركس به شناخت نفس خويش جاهل باشد نسبت به همه چيز جاهل است.- يا اينكه:
٢٧٧
«تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَىْءٍ فَما جَهِلَكَ شَىْ ءٌ، وَأنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، فَرَأَيْتُكَ ظاهِراً فى كُلِّ شَىْءٍ، وَأنْتَ الظّاهِرُ لِكُلِّ شَىْءٍ. يا مَنِ اسْتَوى بِرَحْمانِيَّتِهِ! فَصارَ العَرْشُ غَيْباً فى ذاتِهِ، مَحَقْتَ الآثارَ بِالآثارِ، وَمَحَوْتَ الأغْيارَ بِمُحيطاتِ أفْلاكِ الأنْوارِ.»
[٤]: (خودت را به هر چيز شناساندى پس هيچ چيز به تو جاهل نيست، و تويى كه خودت را در هر چيز به من شناساندى و درنتيجه تو را در هر چيز آشكار ديدم، و تويى آشكار و پيدا براى هر چيز. اى خدايى كه با رحمانيّتت [بر همه موجودات] احاطه نموده و چيره گشتى! تا اينكه عرش [و موجودات] در ذاتت پنهان گشت، آثار مظاهر را با آثار وجود خويش از بين برده، و اغيار را با افلاك انوار احاطه كنندهات محو نمودى.).
[١] - غرر و درر موضوعى، باب المعرفة، ص ٢٤٤.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب معرفة النفس، ص ٣٨٧.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب النّفس، ص ٣٩٢.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.