جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٩ - غزل ٣٥ زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست
|
بنده پير خراباتم كه لطفش دائم است! |
ورنه لطف شيخ و زاهد، گاه هست و گاه نيست |
|
منظور خواجه از «پير خرابات»، نزديكان دربار دوست (رسول اللَّه ٦، و يا علىّ ٧ و يا استادش) باشد كه متّصف به صفات الهى و آگاه به عيوب پيروان خودند و با اين همه به آن نمى نگرند و به چشم لطف به آنان نظر مى كنند. هرگز زاهد و شيخ چنين نيستند، و چون ما را همگام با خود نمى يابند، مورد لطف و مرحمت قرار نداده و به ما بىاعتناء مى باشند. خواجه هم مى گويد: «بنده پير خراباتم كه لطفش ...» در جايى مى گويد:
|
پير دُردى كش ما گرچه ندارد زر و زور |
خوش عطابخش وخطاپوش خدايى دارد[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
نيكى پيرمغان بين، كه چو ما بدمستان |
هرچه كرديم، به چشم كرمش زيبا بود |
|
|
پير گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان |
رُخصتِ خُبث نداد، ارنه حكايتها بود[٢] |
|
|
حافظ ار برصدر ننشيند، زعالى همّتى است |
عاشقِ دُردى كِش اندر بندِ مال و جاه نيست |
|
عارف بلند همّتى كه خود را از همه تعلّقات رهانيده و جز به معشوق حقيقى نظرى ندارد، كجا در قيد و بند مال و جاه مى باشد، تا صدرنشينى را اختيار نمايد؟! خواجه هم مى گويد: اگر صدرنشينى را اختيار نمى كنم، از بلند همّتى است، «عاشق دُردى كش اندر بند مال و جاه نيست.» و آن كس كه با حضرت محبوب انس برقرار.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٤، ص ١٩٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٦، ص ١٧٢.