جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٢ - غزل ٣٥ زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست
غزل ٣٥ [: زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست ...]
|
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست |
در حقِ ما هرچه گويد، جاى هيچ اكراه نيست |
|
|
در طريقت هرچه پيش سالك آيدخيراوست |
در صراطالمستقيم اى دل! كسى گمراه نيست |
|
|
تا چه بازى رُخ نمايد، بيدقى خواهيم راند |
عرصه شطرنج رندان را، مجال شاه نيست |
|
|
اين چه استغناست يارب! وين چه قادِرْحاكمى است |
كاين همه زخمِ نهان است و مجالِ آه نيست |
|
|
چيست اين سقفِ بلندِ ساده بسيارِنقش |
زين معمّا هيچ دانا در جهان آگاه نيست |
|
|
صاحب ديوان ما، گويا نمى داند حساب |
كاندرين طُغرا نشانِ حِسْبَةً للَّهِ نيست |
|
|
هر كه خواهدگو بيا و هر كه خواهدگو برو |
گيرودار وحاجب ودَربان دراين درگاه نيست |
|
|
هرچه هست، از قامت ناسازِ بىاندام ماست |
ورنه تشريفِ تو بر بالاىِ كس كوتاه نيست |
|
|
بر دَر ميخانه رفتن، كار يكرنگان بود |
خودفروشان را به كوى ميفروشان راه نيست |
|
|
بنده پير خراباتم، كه لطفش دائم است |
ورنه لطف شيخ وزاهد، گاه هست و گاه نيست |
|
|
حافظ ار بر صدر ننشيند، زعالى همّتى است |
عاشقِ دُردى كش اندر بندِ مال و جاه نيست |
|