جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٦ - غزل ٣٤ سينهام زآتش دل، در غم جانانه بسوخت
|
تنم از واسطه دورى دلبر بگداخت |
جانم از آتش هجر رُخ جانانه بسوخت |
|
نه تنها آتش درونىام به علّت جدايى از دلدار سينهام را سوخت، كه بدن عنصرىام هم كه خود سبب جدايىام از دلبر شده بود، آتش گرفت و به نابودى و ضعف گراييد؛ و نه تنها بدن كه جانم نيز كه سبب زنده بودن بدن است، در فراق جانان بسوخت. بخواهد بگويد:
٢٥٩
«إلهى ... قَرارى لا يَقِرُّ دُونَ دُنُوّى مِنْكَ، وَلَهْفَتى لا يَرُدُّها إلّا رَوْحُكَ، وَسُقْمى لا يَشْفيهِ إلّاطِبُّكَ، وَغَمّى لا يُزيلُهُ إلّاقُرْبُكَ، وَجُرْحى لا يُبْرِئُهُ إلّاصَفْحُكَ.»
[١]: (معبودا! ... قرارم جز به قرب و نزديكى به تو آرام نمى گيرد، و آه حسرت و سرگشتگىام را جز رحمتت برنمى گرداند، و بيمارىام را جز طبابت تو درمان نمى كند، و غم و اندوهم را جز قُربت برطرف نمى نمايد، و زخمم را جز گذشتت بهبودى نمى بخشد.- بگويد:
|
كوه صبرم نرم شد چون موم از دست غمت |
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چوشمع |
|
|
رشته صبرم به مقراضِ غمت ببريده شد |
همچنان در آتش هجرتو سوزانم چوشمع |
|
|
درميان آب وآتش، همچنان سرگرم توست |
اين دلِ زارِ نزارِ اشكبارانم چوشمع[٢] |
|
|
هر كه زنجيرِ سر زُلفِ گِرِهْ گير تو ديد |
شد پريشان و دلش بر من ديوانه بسوخت |
|
هر سالكى كه به دام سر زلفت افتاد و به شناسايى خود و كثرات و مظاهر عالم آشنا شد و تو و جمالت را با ايشان مشاهده نمود، در خواهد يافت كه به گرفتاران زلف تو چه مى گذرد، و دلش بر من ديوانه ديدارت كه در هجرت مى سوزم، خواهد سوخت. بخواهد بگويد:
|
رُو بر رهش نهادم و بر من گذر نكرد |
صد لطف چشم داشتم و يك نظر نكرد |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩- ١٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦١، ص ٢٧١.