جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٩ - غزل ٣٢ دارم اميد عاطفتى از جناب دوست
خواجه اين غزل را زمانى سروده كه پس از وصال عمرى به هجران مبتلا گشته بوده و در خيال ديدار گذشتهاش روزگار خود سپرى، و تمّناى آن را مى نموده، و دانسته بوده كه سبب محروميّتش تنها لغزهايش مى باشد؛ كه:
٢٤٩
«وأنَّ الرّاحِلَ إلَيْكَ قَريبُ المَسافَةِ، وَأنَّكَ لا تَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِكَ، إلّاأنْ [وَلكِنْ] تَحْجُبَهُمُ الأعْمالُ السَّيّئَةُ [الآمالُ] دُونَكَ.»
[١]: (و [مىدانم] مسافت آن كه به سوى تو كوچ كند، كوتاه است، و تو از مخلوقاتت در حجاب نيستى، جز آنكه [ولى] اعمال زشت [آرزوهاى] شان حجاب آنها مىشود.)؛ لذا مى گويد:
|
دارم اميدِ عاطفتى از جناب دوست |
كردم جنايتىّ و اميدم به عفو اوست |
|
محبوبا! مىدانم گناهان و غفلتهايم سبب دورى و هجرانم گرديده، ولى ديدهام به عطوفت و مهربانى توست كه مرا ببخشايى و از جرمم بگذرى؛ كه:
٢٥٠
«إلهى! ألْبَسَتْنِى الخَطايا ثَوْبَ مَذَلَّتى، وَ جَلَّلَنِى التَّباعُدُ مِنْكَ لِباسَ مَسْكَنتى، وَ أماتَ قَلْبى عَظيمُ جِنايَتى [خِيانَتى]؛ فَأحْيِهِ بِتَوْبَةٍ مِنْكَ، يا أَمَلى وَبِغْيَتى! وَ يا سُؤْلى وَ مُنْيَتى!»
[٢] (معبودا! گناهان و لغزشهايم جامه ذلّت و خوارى به من پوشانده، و دورى از تو لباس پستى و بيچارگى به تنم كرده، و جنايت و گناه [يا: خيانت] بزرگم قلبم را ميرانده؛ پس با توبه و بازگشتى از.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٢.