جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٥ - غزل ٣٠ دل، سراپرده محبت اوست
|
به رغمِ مدّعيانى كه منع عشق كنند |
جمال چهره تو، حجّت موجّه ماست[١] |
|
و نيز مى گويد:
|
قبله و محراب من، ابروى دلداراست وبس |
اين دل شوريده را با اين چه و با آن چه كار؟ |
|
|
چون كه اندر هر دو عالم يار مى بايد مرا |
با بهشت و دوزخ و با حور و با غلمان چه كار؟[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
دورِ مجنون گذشت ونوبت ماست |
هر كسى پنج روزه نوبت اوست |
|
دوران عشق ورزى مجنون به ليلى گذشت، و اكنون هنگام عشق ورزيدن ما به معشوقى است كه در جمال و كمال بىنظير است. بخواهد بگويد:
٢٢٥
«إلهى! فَاجْعَلْنا مِنَ الَّذينَ تَوَشَّحَتْ [تَرَسَّخَتْ] أشْجارُ الشَّوْقِ إلَيْكَ فى حَدآئِقِ صُدُورِهِمْ، وَأخَذَتْ لَوْعَةُ مَحَبَّتِكَ بِمَجامِعِ قُلُوبِهِمْ.»
[٣]: (معبودا! پس ما را از كسانى قرار ده كه نهالهاى شوق به تو در باغ دلشان سبز و خرّم [يا: پايدار] گشته، و سوز محبّتت شراشر قلبشان را فرا گرفته است.) و به گفته خواجه در جايى:
|
چرا نه درپى عزم ديار خود باشم؟ |
چرا نه خاك كف پاى يار خود باشم |
|
|
هميشه پيشه من، عاشقى و رندى بود |
دگر بكوشم و مشغول كار خود باشم |
|
|
بُوَد كه لطف ازل، رهنمون شودحافظ! |
وگرنه تا به ابد، شرمسار خود باشم[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦٨، ص ٨٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٢، ص ٢٣٥.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٨، ص ٢٩٥.