جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٤ - غزل ٢٦ چو بشنوى سخن اهل دل، مگو كه خطاست
|
به پيشِ خيلِ خيالش، كشيدم ابلقِ چشم |
بدان اميد، كه آن شهسوار باز آيد[١] |
|
|
چنين كه صومعه آلوده شد ز خونِ دلم |
گَرَم به باده بشوييد، حق به دست شماست |
|
دلبرا! در انتظار ديدارت خلوتگاه و محلّ انزوا و عبادتگاهم را به خون دل و اشكهاى چشمم آميخته نمودم، عناياتت را شامل حالم نما و از باده تجلّياتت خشنودم ساز. اين تويى كه مى توانى در اين امر شادمانم نمايى؛ كه:
١٩٥
«أنْتَ الفاعِلُ لِما تَشآءُ ... تَرْحَمُ مَنْ تَشآءُ بِما تَشآءُ كَيْفَ تَشآءُ، لا تُسْئَلُ عَنْ فِعْلِكَ، وَلا تُنازَعُ فى مُلْكِكَ، وَلا تُشارَكُ فى أمْرِكَ، وَلا تُضادُّ فى حُكْمِكَ، وَلا يَعْتَرِضُ عَلَيْكَ أَحَدٌ فى تَدْبيرِكَ. لَكَ الخَلْقُ وَالأمْرُ، تَبارَكَ اللَّهُ [تَبارَكْتَ يا] رَبُّ العالَمينَ.»
[٢]: (تويى كه هرچه بخواهى انجام مى دهى ... هركه را بخواهى، به هرچه بخواهى، به هر صورت كه مشيّتت تعلّق بگيرد، رحمتت را شامل حالش مى فرمايى، از كارت بازخواست نمى شوى، و كسى نمى تواند در سلطنت و پادشاهىات با تو كشمكش نموده و در امرت مشاركت كرده و در حُكم و فرمانت ستيزه و مخالفت نمايد. و احَدى نمى تواند در تدبير و كاردانىات خرده بگيرد. [عالَم] خَلْق و امر تنها از آن توست. بلند مرتبه است [بلند مرتبهاى، اى] خدا، پروردگار عالميان!.)
|
از آن به ديرِ مغانم، عزيز مى دارند |
كه آتشى كه نميرد، هميشه در دل ماست |
|
محبوبا! انبياء و اولياء : (كه جامع اسماء و صفات و كمالات تواند و آتش عشقت را در دلشان افروختهاى) از آنم عزيز و محترم مى شمارند، كه آتش ابدى محبّتت را در دلم افروخته مى بينند.
و يا بخواهد بگويد: ملكوتيان، از آن جهت امر به سجده بر من شدند، كه حضرت دوست مرا به اسماء خود مزيّن و به نفخ روح خود آراسته نموده بود؛ كه:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٢، ص ٢٢٢.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٩.