جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٢ - غزل ٢٦ چو بشنوى سخن اهل دل، مگو كه خطاست
وى بپا نماييد.
|
مرا به كارِ جهان، هرگز التفات نبود |
رُخ تو در نظرِ من چنين خوشاش آراست |
|
معشوقا! پيش از اينم به عالم و مظاهر آن اعتنايى نبود، امّا چون از طريق ملكوتشان برايم جلوه نمودى، به كار جهانم التفاتى تمام حاصل شده؛ كه:
١٩٣
«أنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلّ شَىْءٍ، فَرَأيْتُكَ ظاهِراً فى كُلّ شَىْءٍ.»
[١]: (تويى كه خودت را در هر چيز به من شناساندى تا در نتيجه تو را در هر چيز آشكار و پيدا ديدم.- خواجه نيز در جايى مىگويد:
|
صبا وقتِ سحر، بويى ز زلف يار مى آورد |
دل شوريده ما را، ز نو در كار مى آورد |
|
|
فروغِ ماه مى ديدم ز بامِ قصر او روشن |
كه روى از شرم او، خورشيد بر ديوار مى آورد |
|
|
خوش آن وقت و خوش آن ساعت، كه آن زلف گره بندش |
بدزديدى چنان دلها، كه خصم اقرار مى آورد![٢] |
|
و ممكن است منظور خواجه از «كار جهان» حركات عالم و موجودات باشد و بخواهد به توحيد افعالى اشاره كند و بگويد: پس از اينكه دانستم تو با همه مظاهر مىباشى، گفتار و كردار آنها در نظر من خوش مى آيد؛ كه:
١٩٤
«وَإنْ أعُدُّ نِعَمَكَ وَمِنَنَكَ وَكَرآئِمَ مِنَحِكَ لا احْصيها، يا مَوْلاىَ! أنْتَ الَّذى أنْعَمْتَ، أنْتَ الّذى أحْسَنْتَ، أنْتَ الّذى أجْمَلْتَ، أنْتَ الَّذى أفْضَلْتَ، أنْتَ الّذى مَنَنْتَ، أنْتَ الَّذى أكْمَلْتَ، أنْتَ الَّذى رَزَقْتَ، أنْتَ الَّذى أعْطَيْتَ، أنْتَ الَّذى أغْنَيْتَ،
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢١، ص ١٨٣.