جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٨ - غزل ٢٦ چو بشنوى سخن اهل دل، مگو كه خطاست
غزل ٢٦ [: چو بشنوى سخن اهل دل، مگو كه خطاست ...]
|
چو بشنوى سخن اهل دل، مگو كه خطاست |
سخن شناس نئى دلبرا! خطا اينجاست |
|
|
سرم به دُنيى و عُقْبى فرو نمى آيد |
تَبارَك اللَّه! از اين فتنه ها كه در سر ماست |
|
|
در اندرونِ منِ خسته دل، ندانم كيست |
كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست |
|
|
دلم ز پرده برون شد، كجايى؟ اى مطرب! |
بنال هان! كه ازاين پرده، كارِ ما به نواست |
|
|
مرا به كار جهان، هرگز التفات نبود |
رُخ تو در نظر من، چنين خُوشاش آراست |
|
|
نخفتهام به خيالى كه مى پزم شبها |
خمار صد شبه دارم، شرابخانه كجاست؟ |
|
|
چنين كه صومعه آلوده شد ز خون دلم |
گَرَم به باده بشوييد، حق به دست شماست |
|
|
از آن به دير مغانم، عزيز مى دارند |
كه آتشى كه نميرد هميشه در دل ماست |
|
|
چه ساز بود، كه بنواخت مطربِ عُشّاق |
كه رفت عمر و هنوزم دماغ، پر ز صداست |
|
|
چنين كه خرقه، مِىْ آلودهام من از مستى |
كجاست وقت عبادت، چه جاى ورد و دعاست؟ |
|
|
نداى عشق تو دوشم، در اندرون دادند |
فضاى سينه حافظ، هنوز پر ز صداست |
|