جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٦ - غزل ٢٥ روزه يكسو شد و عيد آمد و دلها برخاست
اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ، ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ»[١]: (همان سرشت خدايى كه همه مردم را بر آن آفريد، تغيير و تبديلى در آفرينش خدا نيست، اين همان دين استوار مىباشد.)، و باز به او خطاب كرده و مى گويد:
|
اين نه عيب است، كزين عيب خَلل خواهد بود |
ور بود عيب، چه شد؟ مردم بىعيب كجاست؟ |
|
اگر گمان مى كنى رويّه ما ناپسند است. بگو بدانم مردمِ بىعيب كجاست؟
|
نصيبِ من چو خرابات كرده إله |
در اين ميانه بگو زاهدا! مرا چه گناه؟ |
|
|
كسى كه در ازلش، جامِ مِىْ نصيب افتاد |
چرا به حشر كنند، اين گناه از او در خواه |
|
|
بگو به زاهد سالوسِ خرقه پوشِ دو روى |
كه دست زرق دراز است و آستين كوتاه[٢] |
|
|
حافظ از عشقِ خط و خال تو سرگردان است |
همچو پرگار، ولى نقطه دل، پا بر جاست |
|
محبوبا! حافظت، چون پرگار از عشق جمال و كمالت سر گشته مى باشد، امّا نقطه دلش پا برجاست و زيباييهايت را از ذاتت جدا نمى داند، كه:
١٨٦
«فَأسْمآئُهُ تَعْبيرٌ، وَأفْعالُهُ تَفْهيمٌ، وَذاتُهُ حَقيقَةٌ، وَكُنْهُهُ تَفريقٌ بَيْنَهُ وَبَيْنَ خَلْقِهِ، وَغُيُورُهُ تَحْديدٌ لِما سِواهُ؛ فَقَدْ جَهِلَ اللَّهَ مَنِ اسْتَوْصَفَهُ، وَقَدْتَعَدّاهُ مَنِ اشْتَمَلَهُ.»
[٣]: (پس اسماء او صرف تعبير، و افعالش براى فهماندن و تفهيم است، و ذات او حقيقت است، و كنه او جدا نمودن و فرق گذاشتن ميان او و مخلوقاتش مى باشد، و غير بودن او محدود نمودن ما سواى اوست؛ بنابراين، هركس خواست او را توصيف كند، به خدا جاهل است، و هركس [چنين پنداشت كه] او را فرا گرفته و بر او احاطه نموده، تجاوز نموده و او را نشناخته است.).
اين سرگشتگى و پا بر جايى، همان حيرتى است كه مُخْبِتين بر آنند؛ كه:
١٨٧
«أللّهُمَّ!
[١] - روم: ٣٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥١٨، ص ٣٧٢.
[٣] - بحار الانوار، ج ٤، ص ٢٢٨ و ٢٢٩، از روايت ٣.