جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٤ - غزل ٢٥ روزه يكسو شد و عيد آمد و دلها برخاست
|
زباده هيچت اگر نيست، اين نه بس كه تو را |
دمى ز وسوسه عقل بىخبر دارد[١] |
|
|
ما نه مردان ريائيم و حريفان نفاق |
آن كه او عالِم سرّ است بدين حال گواست |
|
خدا، خود عالم است كه ما اهل رياء و شرك در عبادت و نفاق (كه ظاهراً عبادت را براى او انجام دهيم، ولى در واقع براى رسيدن به نعمتهاى بهشتى باشد) نيستيم؛ كه: «قُلْ: إِنَّما أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللَّهَ، وَ لا أُشْرِكَ بِهِ، إِلَيْهِ أَدْعُوا، وَ إِلَيْهِ مَآبِ»[٢]: (بگو به من امر شده كه تنها خدا را پرستش نموده و به او شرك نورزم، تنها به سوى او مى خوانم و بازگشتم به اوست.- نيز: «ما كانَ لَنا أَنْ نُشْرِكَ بِاللَّهِ مِنْ شَيْءٍ»[٣]: (و ما را شايسته نيست كه چيزى به خدا شرك بورزيم.- يا:
١٧٧
«ألنِّفاقُ أخُو الشِّرْكِ.»
[٤]: (نفاق و دو رويى، برادر شرك است.- همچنين:
١٧٨
«إنَّ أدْنَى الرِّيآءِ شِرْكٌ.»
[٥]: (براستى كه كمترين ريا، شرك است.- به گفته خواجه در جايى:
|
شرابِ لعلْ كِش و روى مَهْ جَبينان بين |
خلافِ مذهب آنان، جمال اينان بين |
|
|
به زير دلقِ ملمّع، كمندها دارند |
درازْ دستى اين كوتهْ آستينان بين |
|
|
به خرمنِ دو جهان سر فرو نمى آرند |
دماغِ كبرِ گدايان و خوشه چينان بين[٦] |
|
|
فرض ايزد بگذاريم و به كس بد نكنيم |
و آنچه گويند روا نيست، نگوييم رواست |
|
اى آنان كه باده پيمايان و مراقبين حضرت دوست را مورد طعن و سرزنش قرار.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣١، ص ١٩٠.
[٢] - رعد: ٣٦.
[٣] - يوسف: ٣٨.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب النّفاق و المنافق، ص ٣٩٤.
[٥] - غرر و درر موضوعى، باب الرّياء، ص ١٣١.
[٦] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٦، ص ٣٤٦.