جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٦ - غزل ٢٤ بروبه كار خوداى واعظ! اين چه فرياداست؟
|
به كام تا نرساند مرا لبش چون نِىْ |
نصيحتِ همه عالم، به گوش من باد است |
|
اى واعظ! تا زمانى كه دلدار مرا آب حيات از لبش نچشاند و به بقاى ابدىام نرساند، نصيحت تو و ديگران، در گوش من، چون هوا و بادى است كه در نِىْ دميده مىشود و در آن باقى نمى ماند، به گفته خواجه در جايى:
|
من نه آن رندم كه تركِ شاهد و ساغر كنم |
محتسب داند، كه من اين كارها كمتر كنم |
|
|
شيوه رندى، نه لايق بود طبعم را، ولى |
چون در افتادم، چرا انديشه ديگر كنم |
|
|
وقت گل گويى: كه زاهد شو به چشم و جان، ولى |
مىروم تا مشورت با شاهد و ساغر كنم[١] |
|
|
ميان او، كه خدا آفريده است از هيچ |
دقيقه اى است كه هيچ آفريده نگشاده است |
|
ممكن است اين بيت خلاصه اى از معناى سوره توحيد باشد. و خواجه بخواهد بگويد: يار من كسى است كه در جمال و كمال و يكتايى بىهمتا مى باشد و «هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ»[٢] و ذات مستجمع جميع اسماء و صفاتى است كه در او كثرتِ اين دو راه ندارد و اسماء و صفاتش عين ذاتش مى باشد و او «صمد» است و مورد اشاره نخواهد قرار گرفت، او «لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ.»[٣]: (نه زاييده و نه زاده شده.- منزّه از نقص كه در مخلوق وجود دارد مى باشد. «وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ»[٤]: (و هيچ همتايى براى او نيست.) و «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ»[٥]: (همانندى براى او نيست.) مىباشد.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٢، ص ٣٣٠.
[٢] ( ٢، ٣، ٤) اخلاص: ١ و ٣ و ٤.
[٣] ( ٢، ٣، ٤) اخلاص: ١ و ٣ و ٤.
[٤] ( ٢، ٣، ٤) اخلاص: ١ و ٣ و ٤.
[٥] - شورى: ١١.