جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٥ - غزل ٢١ صبح دولت مى دمد كو جام همچون آفتاب؟
|
اگرچه مست و خرابم، تو نيز لطفى كن |
نظر بر اين دلِ سرگشته خراب انداز[١] |
|
|
از پىِ تفريح طبع و زيورِ حُسنِ طَرَب |
خوش بود تركيبِ زرّين جام با لعلِ مُذاب |
|
دلبرا! مرا جام زرّينِ تجليّات و باده گرفتن از لعل خوشگوار زندگانى بخشت براى خوشى و عيش با تو، و طبع نيكوى شاعرانه داشتنم بس است. كنايه از اينكه: در اين موقعيّت، آرامش قلب من، ديدار تو و آب حيات از لبت گرفتن است، مرا از آن محروم مدار.
|
چو لاله در قدحم ريز ساقيا! مِىِ ناب |
كه نقش خال نگارم، نمىرود ز ضمير |
|
|
مِىِ دو ساله، محبوبِ چهارده ساله |
همين بس است مرا صحبت صغيروكبير[٢] |
|
|
از خيال لطفِ مِىْ، مَشّاطه چالاكْ طبع |
در ضميرِ برگِ گُل، خوش مى كند پنهان گلاب |
|
محبوب، براى آن كه لطافت تجلّياتش در مظاهر درك شود و از اين طريق به ملكوت آنها آشنايى حاصل گردد، گل را زينت داده و در لابلاى آن عطر را پنهان نموده، كنايه از اينكه: عالم مُلكى و خَلْقى مظاهر، مرا به ملكوت و اسماء و صفات و حقيقتشان راهنما مى شوند و استشمام بوى تو را از آنها مى نمايم؛ كه:
١٣٩
«إلهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآثارِ وَتَنَقُّلاتِ الأطْوارِ، أنَّ مُرادَكَ مِنّى أنْ تَتَعَرَّفَ إلَىَّ فى كُلّ شَىْءٍ حَتّى لا أجْهَلَكَ فى شَىْءٍ.»
[٣]: (معبودا! با پى در پى آمدن آثار و مظاهر و دگرگونى تحوّلات دانستم كه مراد تو از من اين است كه خودت را در هر چيز به من بشناسانى تا در هيچ چيز به تو جاهل نباشم.- به گفته خواجه در جايى:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٣، ص ٢٤٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٤، ص ٢٣٦.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.