جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٤ - غزل ٢١ صبح دولت مى دمد كو جام همچون آفتاب؟
محبوبا! از هر نظر اسباب عيش با توام مهيّا، و خانه دل از پريشانى ها و خواطر پاكيزه مى باشد، و نفحاتت آن را به وجد آورده، و امورى كه مرا به تو توجّه دهد فراهم، و ايّام هم ايّامِ ساغر گرفتن مى باشد (دشمنانم از آزار ما دست كشيدهاند)، و عهد نيز عهد جوانى است. كنايه از اينكه: خواجهات در انتظار عنايتهاى بىپايانت مىباشد، جلوه اى بنما و بر عيشم بيفزا، در جايى مى گويد:
|
هماى اوجِ سعادت، به دام ما افتد |
اگر تو را گذرى، بر مقامِ ما افتد |
|
|
حبابْ وار، بر اندازم از نشاط، كلاه |
اگر ز روى تو عكسى، به جام ما افتد |
|
|
شبى كه ماهِ مراد از افق طلوع كند |
بُوَد كه پرتو نورى، به بام ما افتد[١] |
|
|
خلوتِ خاص است و جاىِ امن و نُزهتگاهِ انس |
اين كه مى بينم، به بيدارى است يارب! يا به خواب؟ |
|
معشوقا! خلوتگاه خاصّ با تو چه جاى امن و نزهتگاه انسى است. «اين كه مىبينم، به بيدارى است يارب! يا به خواب؟» كنايه از اينكه: مرا در اين حال، از مشاهداتت بىبهره مگذار؛ كه:
١٣٨
«إلهى! إنَّ مَنِ انْتَهَجَ بِكَ لَمُسْتَنيرٌ، وَإنَّ مَنِ اعْتَصَمَ بِكَ لَمُسْتَجيرٌ، وَقَدْ لُذْتُ بِكَ يا إلهى! [سَيّدى!] فَلا تُخَيِّبْ ظَنّى مِنْ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْنى عَنْ رَأْفَتِكَ.
إلهى! أقِمْنى فى أهْلِ وِلايَتِكَ مُقامَ مَنْ رَجَا الزّيادَةَ مِنْ مَحَبَّتِكَ.»
[٢]: (معبودا! هر كه به تو راه يافت، روشن شد؛ و هركس به تو پناه آورد، پناه داده شد. بار الها! [سرور من!] به تو پناه آوردهام، پس حسن ظنّم به رحمتت را نوميد مساز، و از رأفت و عنايتت محجوبم مگردان. بار الها! در ميان اهل ولايت و دوستىات مرا در مقام آنان كه اميد افزونى از محبّتت را دارند، بر پادار.- به گفته خواجه در جايى:
|
بيا و كشتى ما در شطِ شراب انداز |
غريو و ولوله در جان شيخ و شاب انداز |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٦، ص ٢١٢.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.