جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٤ - غزل ١٨ گفتم اى سلطان خوبان! رحم كن براين غريب
گفته خواجه در جايى:
|
مخمورِ جامِ عشقم، ساقى! بده شرابى |
پر كن قدح، كه بىمى، مجلس ندارد آبى |
|
|
عشق رُخ چو ماهش، در پرده راست نايد |
مطرب! بزن نوايى، ساقى! بده شرابى |
|
|
در انتظار رويت، ما و اميدوارى |
وز عشوه لبانت، ما و خيال و خوابى[١] |
|
|
مىنمايد عكسِ مى، در رنگِ روى مَهْوَشت |
همچو برگ ارغوان، بر صفحه نسرين غريب |
|
دلبرا! جمال بر افروخته و مهوشت به مستى عاشقان و بىخود نمودنشان عنايتى خاص دارد، افسوس كه آن غريب افتاده و كسى را اجازه نمى دهى تا به آن نظر نمايد! رخسار زيبايت در غريبى به برگ ارغوانى و سرخ مى ماند كه بر صفحه گل سپيد نسرين واقع است، كنايه از اينكه: تا كى از ديدار زيبايت محروم بمانم؛ كه:
٢١٧
«إلهى! مَنِ الَّذى نَزَلَ بِكَ مُلْتَمِساً قِراكَ، فَما قَرَيْتَهُ؟! وَمَنِ الَّذى أناخَ بِبابِكَ مُرْتَجِياً نَداكَ، فَما أوْلَيْتَهُ؟! أيَحْسُنُ أنْ أرْجِعَ عَنْ بابِكَ بِالخَيْبَةِ مَصْرُوفاً، وَلَسْتُ أعْرِفُ سِواكَ مَوْلىً بِالإحْسانِ مَوْصُوفاً؟!»
[٢]: (معبودا! كيست كه به التماس پذيرايىات بر تو فرو آمد و تو ميهمانىاش ننمودى؟! و كيست كه به اميد بخششت به درگاه تو مقيم شد و به او احسان ننمودى؟! آيا سزاوار است به نوميدى از درگاهت برگردم با آنكه جز تو مولايى كه موصوف به احسان باشد، نمىشناسم؟!- به گفته خواجه در جايى:
|
روزگارى است كه دل، چهره مقصود نديد |
ساقيا! آن قدحِ آينهْ كردار بيار |
|
|
كام جان، تلخ شد از صبر كه كردم بىدوست |
خنده اى زآن لبِ شيرينِ شكرْبار بيار |
|
|
دلق حافظ به چه ارزد، به مىاش رنگين كن |
وآنگهش مست وخراب، از سر بازار بيار[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٧، ص ٤٢١.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٢، ص ٢٢٨.