جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٣ - غزل ١٨ گفتم اى سلطان خوبان! رحم كن براين غريب
|
زلفت هزار دل به يكى تار مو ببست |
راه هزار چاره گر از چار سو ببست |
|
|
تا عاشقان به بوى نسيمش دهند جان |
بگشود نافه و دَرِ هر آرزو ببست[١] |
|
آن خال مشكين و تجلّى خاصّ كه بر جمال دارى، غريب افتاده است و كسى نمىتواند از آن بهره اى برد. كنايه از اينكه: مرا از ديدار و تجلّياتت بهرهمند نما، در جايى مى گويد:
|
رواقِ منظرِ چشمِ من، آشيانه توست |
كرم نما و فرود آ، كه خانه خانه توست |
|
|
به لطف خال و خط از عارفان ربودى دل |
لطيفههاىِ عجب، زير دامِ و دانه توست |
|
|
به تن، مقصّرم از دولت ملازمتت |
ولى، خلاصه جان، خاك آستانه توست |
|
|
تو خود چه لُعبتى اى شهسوار شيرين كار! |
كه توسنى چو فلك، رامِ تازيانه توست[٢] |
|
لذا باز مى گويد:
|
بس غريب افتاده است آن مورِ خطْ گِردِ رُخت |
گرچه نبود در نگارستان، خطِ مشكين غريب |
|
معشوقا! اگرچه در نگارستانِ عالم، جمالهاى با طراوت زياد است، ولى جمال تو كجا و آنها كجا؟ جمال با طراوت و نشاط انگيزت غريب افتاده و كسى از آن بهره نمىگيرد. خلاصه بخواهد بگويد، مرا از دام توجّه به كثرات خارج كن، تا با ملكوتشان در كثرت و با كثرت مشاهدات نمايم؛ كه:
١٢٦
«أنْتَ الَّذى لا إله غَيْرُكَ، تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَىْءٍ، فَما جَهِلَكَ شَىْءٍ، وَأنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ فَرَأيْتُكَ ظاهِراً فى كلّ شَىْءٍ، وَأنْتَ الظّاهِرُ لِكُلّ شَىْءٍ.»
[٣]: (تويى كه معبودى جز تو نيست، خودت را به هر چيز شناساندى و لذا هيچ چيز به تو جاهل نيست، و تويى كه خودت را در هر چيز به من شناساندى و در نتيجه تو را در هر چيز آشكار ديدم، و تويى كه براى هر چيزى آشكار و پيدايى.- به.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧، ص ٦٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٢، ص ١٠٥.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.