جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٨ - غزل ١٨ گفتم اى سلطان خوبان! رحم كن براين غريب
غزل ١٨ [: گفتم: اى سلطان خوبان! رحم كن براين غريب ...]
|
گفتم: اى سلطان خوبان! رحم كن براين غريب |
گفت: در دنبال دل، رَهْ گم كند مسكين غريب |
|
|
گفتمش: بنشين زمانى. گفت: معذورم بدار |
خانهْ پروردى، چه تاب آرد غمِ چندين غريب |
|
|
خُفتهْ بر سنجابِ راحتْ نازنينى را چه غم |
گر زخار و خاره سازد، بستر و بالين غريب؟! |
|
|
اى كه در زنجيرزلفت، جاىِ چندين آشناست! |
خوش فتادآن خال مشكين بررُخ رنگين غريب |
|
|
بس غريب افتاده است آن مورِ خط گِرْدِرُخت |
گرچه نبود در نگارستان، خطِ مشكين غريب |
|
|
مىنمايد عكسِ مِىْ در رنگ روى مَهْوَشت |
همچو برگ ارغوان، بر صفحه نسرين غريب |
|
|
گفتم: اى شام غريبان، طُرّه شبرنگ تو! |
در سحرگاهان، حذر كن چون بنالد اين غريب |
|
|
باز گفتم: ماه من! آن عارضِ گلگون مپوش |
ورنه خواهى ساخت ما را، خسته ومسكين غريب |
|
|
گفت: حافظ! آشنايان در مقام حيرتند |
دور نبود، گر نشيند خسته و غمگين غريب |
|