جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٣ - غزل ١٤ ما برفتيم و تو دانى و دل غمخور ما
|
چو شمع ار پيشم آيى در شب تار |
شود چشمم به ديدار تو روشن |
|
|
ز سروِ قامتت ننشينم آزاد |
همه تن گر زبان باشم چو سوسن[١] |
|
|
از نثار مژه چون زلف تو در زر گيرم |
قاصدى كز تو سلامى برساند بَرِ ما |
|
محبوبا! كجاست قاصدى كه پيام ديدارت را به من رساند تا در اشتياقت آن قدر بگريم كه چهره سُرخم (چون زلف كه در طلا زيورش كنند) زرد شود، شايد به من ترحّم نمايى و ديگر بار وصال خود را نصيبم گردانى، به گفته خواجه در جايى:
|
يا رب! كى آن صبا بوزد، كز نسيم آن |
گردد شمامه كرمش كارساز من؟ |
|
|
برخود چو شمع، خنده زنان گريه مى كنم |
تا با تو سنگدل، چه كند سوز و ساز من |
|
|
نقشى بر آب مى زنم از گريه حاليا |
تا كى شود قرين حقيقت، مجاز من |
|
|
حافظ ز غُصّه سوخت بگو حالش اى صبا! |
با شاهِ دوستْ پرورِ دشمن گدازِ من[٢] |
|
|
به دعا آمدهام، هم به دعا باز روم |
كه وفا با تو قرين باد و خدا ياور من |
|
معشوقا! آمدنم به درگاهت، به امر تو بود كه فرمودى: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا! اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ، وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ، وَ أَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ»[٣]: (اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هنگامى كه خداوند و پيامبرش شما را به آنچه كه مايه حيات و زندگانىتان است، مىخوانند، بپذيريد، و بدانيد كه براستى كه خداوند، بين هركس و قلبش حايل است [از خود او به او نزديكتر مى باشد.] و تنها به سوى او محشور مى شويد.)، و رفتنم نيز به امر تو بود؛ چون خود را آماده ديدارت.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، عزل ٤٧٣، ص ٣٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٦، ص ٣٤٠.
[٣] - انفال: ٢٤.