جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٠ - غزل ١٢ صبا! به لطف بگو، آن غزال رعنا را
٩٦
بِالإحْسانِ مَوْصُوفاً؟!»
[١]: (معبودا! كيست كه به التماس پذيرايىات برتو فرود آمد و ميهمانىاش ننمودى؟! و كيست كه به اميد بخششت به درگاه تو مقيم شد و به او احسان ننمودى؟! آيا سزاوار است به نوميدى از درگاهت بر گردم با آنكه جز تو مولايى كه موصوف به احسان باشد، نمىشناسم؟!)
|
غرورِ حُسن، اجازت مگر نداداى گل! |
كه پرسشى نكنى عندليبِ شيدا را |
|
محبوبا! درست است كه صاحبان جمال به عاشقان خود عنايت ندارند و تو چنينى و به ما بىاعتنايى؛ امّا اگر پرسشى از عندليبان و فريفتگانت، كه بر محبّتت خلقشان فرمودهاى، نكنى، جز آنكه به داغ غمت جان بدهند، چه مى توانند كرد؟
در جايى مى گويد:
|
من خرابم ز غم يار خراباتى خويش |
مىزند غمزه او، ناوك غم بر دل ريش |
|
|
به عنايت نظرى كن، كه من دلشده را |
نرود بىمددِ لطفِ تو كارى از پيش |
|
|
آخراى پادشه حُسن و ملاحت! چه شود |
گر لب لعل تو ريزد نمكى بر دل ريش؟ |
|
|
پرسشِ حالِ دلِ سوخته كن بهر خدا |
نيست از شاه عجب، گر بنوازددرويش[٢] |
|
گله اى است عاشقانه، وگرنه بىاعتنايى معشوق به عاشق، از آن جهت است كه مىخواهد با بىاعتنايىاش او را فانى در خود سازد، تا در پيشگاهش كسى دم از خويش نزند؛ لذا به خود خطاب كرده و مى گويد:
|
به حُسن خُلق توان كرد صيدِ اهلِ نظر |
به دام و دانه نگيرند مرغِ دانا را |
|
اى خواجه! اين نه طريق سخن گفتن با معشوق است. كه «غرور حُسن اجازت.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٤، ص ٢٥٥.