جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٦ - غزل ١١ به ملازمان سلطان كه رساند اين دعا را
|
روى بنما و مراگو: كه دل از جان برگير |
پيشِ شمع، آتشِ پروانه، به جان گو درگير |
|
|
در لب تشنه من بين و مدار آب دريغ |
بر سر كُشته خويش آى و ز خاكش برگير[١] |
|
و در جايى مى گويد:
|
اى صبا! نكهتى از كوى فلانى به من آر |
زار و بيمار غمم. راحت جانى به من آر |
|
|
قلبِ بىحاصل ما را بزن اكسير مراد |
يعنى از خاك دَرِدوست، نشانى به من آر[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
مژه سياهت ار كرد به خون ما اشارت |
ز فريب او بيانديش و غلط مكن نگارا! |
|
محبوبا! چنانچه تير مژگان و تجلّى جمالى آميخته با جلالىات به كشتن و فناى ما اشاره نمود، بگذار هرچه مى خواهد، بكند. كه آن عين مطلوب تو و عاشقت مىباشد. مبادا از اين عمل بازش دارى. در جايى مى گويد:
|
لعل سيرابِ به خون تشنه، لب يار من است |
وز پى ديدن او دادن جان كار من است |
|
|
شرم از آن چشم سيه بادش و مژگان دراز |
هركه دل بردن او ديد و در انكار من است[٣] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
ز چشمت، جان نشايد برد، كز هر سو همى بينم |
كمين از گوشه اى كرده است و تير اندر كمان دارد |
|
|
چه عذر از بخت خود گويم؟ كه آن عيّار شهر آشوب |
به تلخى كُشت حافظ را و شكّر در دهان دارد[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٦، ص ٢٣٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٣، ص ٢٢٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١، ص ٦٥.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٨، ص ١٢٧.