ترجمه إثبات الوصية - مسعودي، علي بن حسين؛ مترجم محمد جواد نجفي - الصفحة ٢٠٥ - فرمان امير المؤمنين على(ع) به مالك اشتر هنگامى كه او را به حكومت مصر و توابع آن گماشت
بود، گفتم: اى آمنه آيا من خوابم يا بيدار؟ گفت: بلكه بيدارى، تو را چه شده كه اينطور خائف و ترسانى آيا مورد تعقيب قرار گرفتى؟
گفتم: نه، ولى از ديشب تا بحال دچار ترس شدهام، آن نورى كه من در ميان دو چشم تو ميديدم كه ساطع بود چه شده؟ گفت: من آن نور را وضع حمل نمودم، گفتم: چگونه و حال آنكه در وجود تو اثر وضع حمل پيدا نيست و من نسبت به امر تو ناشناس نيستم؟
گفت: بلى من آن نور را بطور آسانى و پاكيزگى و كمال وضع حمل نمودم، اين پرندگانى را كه تو در مقابل من مىبينى از من در خواست ميكنند كه فرزندم را بآنها بدهم تا او را در آشيانههاى خود ببرند، اين ابرها هم همين تقاضا را دارند.
حضرت عبد المطّلب بآمنه گفت: حضرت محمّد صلى اللّه عليه و آله را بياور تا من او را ببينم، آمنه در جواب گفت: ما بين تو و او حايلى است كه تو را از ديدن آن حضرت مانع ميباشد زيرا شخصى كه (از سفيدى) چون شاخه نقره و نظير درخت خرمائى بلند بود نزد من آمد و گفت: اى آمنه نظر كن و ببين كه فرزند خود را بسوى مخلوقى از فرزندان آدم خارج نكنى تا سه روز از زمان ولادت بر آن حضرت بگذرد.
عبد المطّلب ٧ از قول آمنه در غضب شد و فرمود: يا بايد حضرت محمّد صلى اللّه عليه و آله را نزد من بياورى يا اينكه من خودم را خواهم كشت چون آمنه اين اصرار را از عبد المطّلب ديد گفت: تو خود دانى و محمّد صلى اللّه عليه و آله آن حضرت در اين اطاق در لباس پشمى كه از شير سفيدتر است پيچيده شده و در زير او يك قطعه ابريشم سبز ميباشد.
حضرت عبد المطّلب ميگويد: وقتى من قصد كردم كه فعاليت