تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٣١٢ - سوره الأحقاف(٤٦) آيات ١٠ تا ١٩
فرو ميگذارد بجهت فرط عناد ايشان و عدم تأمل و تفكر ايشان در دلايل قرآن، و حذف جواب و اقامت اين كلام در مقام آن بجهت استيناف است كه مشعر است بر آنكه نگرويدن ايشان بقرآن بجهت ضلالت است كه مسبب است از ظلم ايشان و تعدى ايشان در طغيان و عدوان و آنكه ايمان مسبب شهادت واقع شده باعتبار آنست كه چون ناظر دانست كه مثل قرآن بر موسى عليه السّلام نازل شده و آن از جنس وحى است و از كلام بشر نيست و بر آن گواهى داد و اعتراف نمود پس از ترتيب مقدماتى كه از آن كسب كرده انتاج ايمان نمود و بر آن ثابتقدم شد، و در كشاف از انس روايت كند كه چون حضرت پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله و سلّم بمدينه آمد عبد اللَّه سلام نزد آن حضرت آمد چون در وى نگريست سيماى صدق و صلاح و خير و فلاح بر جبين او مشاهده كرد دانست كه او در دعوى خود كاذب نيست و پيغمبر منتظر كه در توراة موعود است او است، پس گفت اى محمّد من ترا از سه مسئله ميپرسم كه جواب آن جز پيغمبر نداند بگو تا اولين اشراط قيامت چيست و نخستين طعامى كه اهل بهشت خورند چه باشد و فرزندان كه متولد ميشوند چرا بعضى مشابه پدرند و بعضى مشابه مادر؟ جبرئيل آمد و گفت حق سبحانه ميفرمايد كه اول اشراط قيامت آنست كه آتشى از جانب مشرق پيدا شود كه همه خلقان را از آنجا بجانب مغرب براند، و اول طعام اهل بهشت جگر ماهى باشد و اگر آب مرد سابق باشد بر آب زن فرزند مشابه پدر بود و اگر بعكس بود مانند مادر، عبد اللَّه سلام بعد از استماع اين جواب از سيد انام صلى اللَّه عليه و آله و سلّم گفت (أشهد أن لا اله الا اللَّه و أشهد أن محمّدا رسول اللَّه حقا) پس گفت يا رسول اللَّه عادت جهودان چنانست كه بر مردمان بهتان نهند مبادا كه چون علم باسلام من پيدا كنند مرا متهم سازند بجهل و منكر علم من شوند و مرا اعلم و مقتداى خود ندانند پس پيش از آنكه اسلام من بر ايشان ظاهر شود احوال مرا از ايشان استفسار نماى تا با علميت من معترف شوند و بقدر و سودت من نسبت بخودشان اقرار نمايند تا بعد از ظهور اسلام من عذرى نداشته باشند و انكار چيزى نتوانند كرد رسول صلى اللَّه عليه و آله و سلّم جهودان را جمع كرد و گفت چه مىگوييد در حق عبد اللَّه سلام گفتند سيدنا و ابن سيدنا و حبرنا و ابن حبرنا و أعلمنا و ابن أعلمنا گفت اگر گواهى دهد بر نبوت من و ايمان آرد با وى موافقت ميكنيد گفتند معاذ اللَّه كه او بتو ايمان آورد پس عبد اللَّه سلام پيش ايشان نشسته بود گفت أشهد أن لا اله الا اللَّه و أشهد أن محمّدا رسول اللَّه يهودان گفتند كه هذا شرنا و ابن شرنا اين بدترين ماست و پسر بدترين ماست پس در بغض و عداوت او افتادند عبد اللَّه گفت هذا ما كنت أخاف يا رسول اللَّه و أحذر اين بود كه من از آن ميترسيدم و انديشه ميكردم سعد ابى وقاص گفت
ما سمعت رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلّم يقول لاحد يمشى على الارض أنه من أهل الجنة الا لعبد اللَّه بن سلام و فيه نزل وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ عَلى مِثْلِهِ
نشنيدم از رسول صلى اللَّه عليه و آله و سلّم كه در حق كسى گفته باشد كه او از اهل بهشت