تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٤٢٠
اهل ايمان و لمز ايشان، و در كشاف آورده كه اسم بمعنى ذكر مرتفع است مشتق است از سمو كه بمعنى علو است و معنى بآن راجعست كه بد است ذكرى كه مرتفع است مر مؤمنان را كه مذكور شود بعنوان فسق كه مستلزم انخفاض است پس بايد كه كسى را بعد از ايمان كافر نخوانند و همچنين مسيء تائب را فاسق نگويند وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ و هر كه توبه نكند از امور منهيه و از آن نادم نشود فَأُولئِكَ پس آن گروه هُمُ الظَّالِمُونَ ايشانند ستمكاران بجهت وضع عصيان در موضع طاعت رحمان، و تعريض نفس بانواع عذاب و عقوبت در آن جهان، ذكر اسم اشاره بصورت جمعيت با آنكه راجع است بلفظ مفرد باعتبار معنى آنست چه كلمه مِنْ مفرد اللفظ مجموع المعنى است، از عبد اللَّه عباس مرويست كه قبل از اين آيه هر گاه شخصى معصيتى كردى و از آن تائب شدى مردمان او را بآن سرزنش كردندى و گفتندى كه تو چنين عملى كردى، حق- سبحانه باين آيه ايشان را از آن نهى فرمود، و بروايتى ديگر از حسن منقولست كه هر يهودى و نصرانى كه بشرف اسلام ميرسيد مردمان او را بطريق سابق بلفظ يهودى و نصرانى ندا ميكردندى حق سبحانه بآيه مذكوره ايشان را منع نمود و از حضرت رسالت صلى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت است كه
من حق المؤمن على اخيه ان يسميه بأحب اسمائه اليه
از جمله حق مؤمن بر برادر مؤمن آنست كه او را نام ببرد باسمى كه دوستترين نامها باشد نزد او، و بدانكه مراد از اين آيه تهجين نسبت كفر و فسقست بمؤمنان و استقباح جمع ميان هر دو در اهل ايمان و اصلا دلالت نميكند بر عدم اجتماع ايمان و فسق چه هيچ فرقى نيست ميان بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمانِ و ميان (بئس الفسوق بعد الشيب) پس استدلال اهل خلاف باين آيه بر عدم اجتماع فسق با ايمان باطل باشد، آوردهاند كه حضرت رسالت صلى اللَّه عليه و آله و سلّم در سفر و حضر هر درويشى را بخدمت دو كس از اغنياء نصيب كرده بود تا در ما يحتاج او قيام نمايند و مأكول و ملبوس او بر ايشان باشد سلمان رضى اللَّه عنه در بعضى اسفار بنا بفرموده سيد مختار در خدمت دو كس از اكابر صحابه قيام مينمود روزي ايشان سلمان را گفتند كه براى ما طعامى طبخ كن سلمان بجهت آنكه در شب عبادت كرده بود و خواب نكرده بود خواب بر او غالب شد و طعام مهيا نساخت ايشان سلمان را گفتند چرا براى ما طعام نپختى گفت خواب بر من غالب شد و بجهت آن در اين امر تاخير واقع شد گفتند نزد رسول رو و طعامي براى ما بياورد، چون سلمان صورت حال را عرض نمود حضرت او را نزد اسامة بن زيد فرستاد و اسامه در آن وقت وكيل آن حضرت بود در صرف حوائج پس سلمان نزد وى آمد و بفرموده رسول از او طلب طعام كرد اسامه گفت طعام حاضر نيست وى بازگشت و گفت در سر كار حضرت طعامى مهيا نيست و ايشان سلمان را بجاى ديگر فرستادند تا طعامى بياورد سلمان باز آمد و گفت آنجا