تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٣٢٨ - سوره الأحقاف(٤٦) آيات ٢٠ تا ٢٩
پس حضرت رسالت پناه صلى اللَّه عليه و آله و سلّم نزد ايشان آمد و دعوى نبوت كرده ايشان را بدين اسلام دعوت كرد و از ايشان در اينباب نصرت طلبيد و ايشان منكر نبوت او شدند يكى گفت ثياب كعبه را من دزديده باشم اگر هرگز خداى تو را بچيزى مبعوث ساخته باشد و ديگرى گفت آيا خدا عاجز است كه غير تو را بخلقان فرستد و آن شخص ديگر سوگند خورد كه بعد از اين مجلس هرگز با تو سخن نگويم زيرا كه اينحال تو يكى از دو بيرون نيست يا صادقى يا كاذب اگر صادقى منزلت و رتبت تو زياده از آنست كه ما با تو سخن گوئيم و اگر كاذبى سزاوار نيست كه من بعد با تو تكلم نمائيم، رسول فرمود كه چون تصديق من نميكنيد بارى اينحال را از قوم پوشيده داريد تا بر من دلير نگردند ايشان اجابت نكردند زبان بطعن و استهزاء گشودند و در افشاى آن كوشيدند پس جهال و اطفال در پى آن حضرت افتادند بانك و فرياد ميكردند و سنگ بر او ميزدند تا هر دو پاى مبارك او را آلوده بخون ساختند و رسول خود را در پس ديوارى رسانيد و در زير سايه نخله بنشست و در آنجا عتبه و شيبه كه پسران ربيعه بودند حاضر بودند سفهاء چون ايشان را بديدند بازگشتند و آن حضرت چون آنهر دو بديد پريشان گشت زيرا كه ايشان دشمن خدا و رسول بودند دست به دعا برداشته زبان بكلمات
اللهم إنى اشكو اليك ضعف قوتى و قلت حيلتى و ناصرى
بگشود چون پسران ربيعه آن حال را مشاهده كردند عرق قرابت ايشان در حركت آمده طبقى انگور بغلامى نصرانى دادند كه عداس نامداشت و از اهل نينوى بود و او را نزد آن حضرت فرستادند غلام آن طبق را نزد رسول نهاد حضرت رسالت پناه صلى اللَّه عليه و آله و سلّم ببسم اللَّه تكلم نمود و بخوردن انگور مشغول شد عداس گفت كه اين كله را اهل اينشهر نميگويند تو از كدام شهرى فرمود كه من از مكهام حضرت فرمود تو از كدام شهرى و دين تو چيست غلام گفت مردى ترسايم از اهل نينوى حضرت فرمود كه آن شهر از مردى صالح بود كه يونس بن متى نامداشت، غلام گفت تو يونس را چه ميشناسى؟ فرمود كه او برادر من بود و پيغمبر خداى بر بندگان هم چنان كه من پيغمبر خدايم بر خلقان، پس برخى از اخبار يونس عليه السّلام را اخبار او نمود، عداس چون اين اخبار را شنيد و در روى حضرت صلى اللَّه عليه و آله و سلّم نگريست آثار صدق را در سيماى مباركش دريافت بسجده شكر قيام نمود پس برخاست و در دست و پاى حضرت رسالت پناه صلى اللَّه عليه و آله و سلّم افتاد و بوسه ميداد پسران ربيعه از دور آن حال را مشاهده ميكردند يكى با ديگرى گفت (أمّا غلامك فقد أفسد عليك) و چون نزد ايشان آمد وى را گفتند تو را چه بدان داشت كه سجده كردى و دست و پاى محمّد را بوسه نهادى و هرگز اينكار را نسبت بيكى از ما بفعل نياوردى؟ گفت يا سيدى اين پيغمبر خداست زيرا كه مرا از چيزى خبر داد كه آن را جز پيغمبر نداند ايشان خنده كردند و گفتند اى غلام دين خود را نگاهدار كه او مرد خدّاع است پس حضرت رسول از آنجا متوجه مكه شد و چون ببطن نخله فرود آمد در شب بنماز تهجّد برخاست و بتلاوت قرآن مشغول شد اتفاقا جمعى جنيان از اهل نصيبين بودند يا نينوى