تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢١ - سوره الصافات(٣٧) آيات ١٤٠ تا ١٤٩
جز بهلاكت نمىكشد چرا از كفر و ضلالت مجتنب نمىشويد و از شرك و عناد احتراز نمينمائيد، و بعد از ذكر لوط تبيين قصه يونس مىنمايد بر اينوجه.
١٣٩- وَ إِنَّ يُونُسَ و بدرستى كه يونس بن متى عليه السّلام لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ از جمله فرستادگانست و او مبعوث بود بر اهل نينوى كه از بلاد موصل است و بعد از تكذيب قوم و حرمان او از ايمان ايشان از آنجا بيرون رفت،
عبد اللَّه عباس گفته كه يونس قوم خود را وعده عذاب داد و از ميان ايشان بيرون آمد و چون اثر عذاب ظاهر شد قوم او همه ايمان آوردند بتفصيلى كه در سوره يونس گذشت و عذاب مرتفع شد يونس عليه السّلام چون از عدم استيصال ايشان در روز موعود خبردار شد از انديشه آنكه مبادا مردمان او را بكذب نسبت دهند روى بجانب درياى هند نهاد و حضرت عزت حبيب خود را از قضيه او خبر مىدهد و مىفرمايد كه ياد كن اى محمّد.
١٤٠- إِذْ أَبَقَ كه چون بگريخت يونس از قوم خود و پناه آورد إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ بسوى كشتى كه مملو بود از مردمان و امتعه ايشان، و اباق در اصل لغت گريختن بنده است از مولاى خود چون يونس بدون اذن پروردگار خود از قوم خود بگريخت پس اطلاق لفظ باق بر او در كمال حسن باشد.
القصه يونس در ميان كشتى درآمد و چون كشتى در ميان آب رسيد بايستاد ملاحان گفتند بنده گريخته در اين كشتى هست كه كشتى نميرود و آداب آن قوم آن بود كه هر گاه كشتى نمى- رفت بنده گريخته را در دريا مىانداختند تا روان شود يونس گفت بنده گريخته منم اهل كشتى گفتند كه حاشا تو بنده باشى چه سيماى آزاد مردى و صلاحيت از بشره تو لايح است يونس مبالغه كرد كه گريخته منم و من خود را بهتر از شما مىشناسم چون سخن خود را بسرحد اطناب كشيد و قوم امتناع اين معنى مىنمودند فرمود كه قرعه زنيم اگر بنام من برآمد مرا بدريا اندازيد.
١٤١- فَساهَمَ پس قرعه زد با اهل كشتى سه نوبت و بروايتى چهل نوبت فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ پس گشت يونس از قرعه برافتادگان، يعنى در جميع نوبت قرعه بنام يونس عليه السّلام آمد اهل كشتى او را برداشتند تا بدريا اندازند حق سبحانه بماهى امر كرد كه يونس بجهت آنكه ترك سنت كرده و بدون اذن از ميان قوم بيرون آمده مىخواهم كه او را چند روزى در شكم تو محبوس سازم بايد كه او را نيك محافظت كنى و نوعى نمايى كه هيچ جراحت ببدن او نرسد و تركيب او از هم نريزد كه من او را طعمه تو نساختهام ماهى بكنار كشتى آمد و دهن باز كرد ملاحان او را بطرف ديگر بردند باز همانجا پديد آمد او را بجانب ديگر آوردند آنجا نيز ماهى