حج و عمره در قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٩١ - ب - پيدايش آن
چون پرندگان آب را ديدند، بر گِرد آن جمع شدند. كاروانى از يمن به قصد سفر گذشت. چون كاروانيان، پرندگان را ديدند، گفتند: پرندگان جز پيرامون آب، جمع نمىشوند. پس نزد آنان آمدند و به آنان آب و غذا دادند و خداوند عز و جل به اين وسيله روزىِ ايشان را جارى ساخت. مردم از مكّه عبور مىكردند و از طعام به آنان مىخوراندند و از آب، سيرابشان مىكردند.
٢٤٣. امام على عليه السّلام: درحالىكه عبد المطّلب در حِجر، خواب بود، در خواب به او گفته شد: بَرّه را حفر كن.
گفت: «بَرّه چيست؟» كه از نزد او رفت.
فردا وى باز در همانجا خوابيده بود كه در خواب، كسى نزد او آمد و گفت:
مضنونه را حفر كن.
گفت: «مَضنونه چيست؟» كه باز هم رفت.
روز بعد هم [به همانجا] برگشت و در خوابگاهش خوابيد. باز كسى نزد او آمد و گفت: طَيْبه را حفر كن.
گفت: «طيبه چيست؟» كه باز هم رفت.
فردا كه شد، وى به خوابگاه خود برگشت و آنجا خوابيد. كسى نزد او آمد و گفت: زمزم را حفر كن.
گفت: «زمزم چيست؟».
گفت: نه خشك مىشود و نه آبش كم مىگردد. و آنگاه جايش را براى او توصيف كرد. [عبد المطلب] برخاست و همانجا را كه برايش توصيف كرده بود، كَند. قريش گفتند: اى عبد المطّلب! اين، چه كارى است؟
گفت: «به حفر زمزم، مأمور شدهام».
پس چون خاك را كنار زد و آب را ديدند، گفتند: اى عبد المطّلب! ما هم همراه تو در آن، سهمى داريم؛ چرا كه اين، چاه پدرمان اسماعيل است.
گفت: «اين، از آنِ شما نيست. تنها از آنِ من است».