حج و عمره در قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٨٩ - ب - پيدايش آن
جارى تبديل مىشد [و آبگير زمزم، پديد نمىآمد].
٢٤١. امام صادق عليه السّلام: چون ابراهيم روى گرداند [كه بازگردد]، هاجر گفت: اى ابراهيم! ما را به كه وا مىگذارى؟
گفت: شما را به خداى اين بنا مىسپارم.
چون آب تمام شد و آن كودكْ تشنه گشت، هاجر بيرون شد، تا آنكه بر فراز صفا رفت و ندا داد: آيا در اين وادىها كسى هست؟
سپس فرود آمد، تا آنكه به مروه رسيد و همان گونه ندا داد. سپس در حال بازگشت به نزد فرزندش بود كه ناگهان ديد در زير پاشنه اسماعيل، آب است.
آبها را جمع كرد و آب، همانجا رسوب كرد [و چشمه شد] و اگر آن را وا گذاشته بود، جارى مىشد.
٢٤٢. امام صادق عليه السّلام: چون ابراهيم عليه السّلام اسماعيل را در مكّه جا گذاشت، كودكْ تشنه شد.
ميان صفا و مروه درختى بود. مادرش بيرون شد، تا آنكه بر صفا ايستاد و گفت:
آيا در اين دشت كسى هست؟
كسى پاسخش را نداد. رفت تا به مروه رسيد و گفت: آيا در اين وادى، همدمى هست؟
پاسخى نشنيد. دوباره به صفا بازگشت و همان را گفت و اين كار را هفت بار انجام داد. ازاينرو، خداوند آن را سنّت قرار داد.
جبرئيل، نزد هاجر آمد و پرسيد: كيستى؟
گفت: كنيز ابراهيم.
گفت: به اميد چه كسى شما را اينجا واگذاشته است؟
گفت: اگر چنين مىگويى، [من نيز] به او هنگامى كه خواست برود، گفتم: اى ابراهيم! ما را به كه سپردى؟ و او گفت: به خداى عز و جل.
جبرئيل گفت: شما را به كسى سپرده است كه شما را بس است.
مردم از عبور از مكّه پرهيز داشتند؛ چون آب نبود. كودك با پاى خود به زمين زد و زمزم جوشيد. هاجر از مروه به سوى كودك بازگشت، درحالىكه آبْ جوشيده بود. شروع كرد به جمع كردن خاك در اطراف آب، تا جارى نشود و اگر آن را واگذاشته بود، آبِ جارى مىشد.