سجاده های سلوک - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٤٣ - ارتباط دوسوية محبت و معرفت
مرتبهاي از معرفت، پايهگذار نخستين مرتبة محبت خداست و سپس با گسترش آن محبت و عمق يافتن آن، معرفت انسان به خدا افزايش مييابد. هرچه معرفت بيشتر شود و انسان به مراتب والاتري از معرفت دست يابد، مراتب بيشتر و والاتري از محبت خدا در دل او پديد ميآيد. پس هريك از آن دو، موجب تقويت ديگري ميشود.
بهطور طبيعي انسان تا چيزي را نشناسد و در آن حسن و جمالي نيابد، آن را دوست نخواهد داشت؛ زيرا دوست داشتن، امري ادراكي است و پاية آن، معرفت است. تا انسان نداند كه خدا دوستداشتني است، او را دوست نخواهد داشت. همچنين هر چقدر معرفت انسان بيشتر و زندهتر و كارآمدتر باشد، تأثيرش بر عمل انسان بيشتر خواهد بود. در مقابل، معرفت انسان اگر كمفروغ باشد، تأثيري بر رفتار ما نميگذارد. همة ما ميدانيم كه خدا حاضر و ناظر اعمال ماست و ما در پيشگاه او هستيم؛ اما اين معرفتْ چون زنده و پويا نيست تأثيري بر زندگي ما ندارد. شرط زنده و پويا ماندن معرفت اين است كه همواره به آن توجه كنيم و نگذاريم فراموش شود.
گاه انسان ميشنود كه صد يا هزار سال پيش شخصي اهل فداكاري و خدمت به مردم بوده است. انسان بااينكه او را نديده، و سود و خيري نيز از او به انسان نرسيده، چون باور ميكند كه او كمالي داشته است، به او محبت ميورزد. پس وقتي انسان كمالي را در كسي بيابد، خواهناخواه مرتبهاي از محبت به او در انسان پديد ميآيد و اين محبت تقويتشدني و افزايشپذير است؛ چنانكه در محبتهاي عادي كه بين دوستان و خويشان و همسايگان برقرار است، هر چقدر انسان به آنها بيشتر توجه كند، محبتش افزايش مييابد، و هرچه توجه انسان به آنها كمتر شود و فاصله و جدايي بيشتري افتد، از آن محبت كاسته ميشود؛ تا جايي كه آن محبت يكسر از ميان ميرود.