سجاده های سلوک - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٣٨ - آثار عشق و محبت به خداوند
محبت، همچون حال پرندهاي است كه بالش آتش گرفته و در جستوجويِ جايي است تا آتش خود را خاموش كند. به همينگونه عاشق شيدادل در پي وصال محبوب است تا با آن آتش اشتياق به محبوب را خاموش سازد. كاربرد اين تعابير اديبانه و شاعرانه، و نظير آنها در اين مناجات و ساير مناجاتها و دعاها حاكي از آن است كه استفاده و كاربرد آنها مطلوب، و در جاي خود و در حالاتي ويژه پسنديده است. اين تعابير معاني ويژة خود را دارند.
عرفا و شاعران در گفتارِ عرفاني و ادبي و اشعار و غزليات خود، گاه تعابيري بهكار ميبرند كه براي اذهان افراد عادي قابل هضم و پذيرفتني نيست. ازاينرو، آنان ميپندارند و گاه بر زبان ميآورند كه چرا چنان شخصيتهاي بزرگ با آن مقامات عالي معنوي و معرفتي، چنين تعابيري بهكار ميبرند. ما فراوان مشاهده ميكنيم كه در غزليات حافظ و ديگر شعرا و از جمله در غزليات امام خميني(رحمه الله) از مي،[١]مستي،[٢]خال[٣]و رخِ يار سخن به ميان آمده است؛ آنهم با توجه به آنكه مي و شراب در فرهنگ ما نجس و پليد است. حال اين پرسش رخ مينمايد كه چرا آنها چنان تعابيري را بهكار گرفتهاند و نهتنها از كاربرد چنين تعابيري رضايت دارند، احساس سرور و شادماني و شيفتگي نيز ميكنند. طبيعي است كه اين واژگان معاني ويژه و ناب عرفاني دارند و در قالب معاني فرهنگ و ادبيات رايج و عمومي بهكار نرفتهاند. آشنايي با نظير آن تعابير در مناجاتها و از جمله در قرآن، بيانگر آن است كه آن تعابير نهتنها زشت و ناپسند نيستند، در جاي خود و در حالات ويژه و با معاني خاصِ خود، مطلوب و پسنديده نيز هستند. ما حتي مينگريم كه
[١] در تعابير عرفاني، «مي» بر غلبة عشق اطلاق ميشود و نيز بهمعناي ذوقي است كه از دل سالك برآيد و او را خوشوقت سازد (ر.ك: سيدجعفر سجادي، فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبيرات عرفاني، ص٧٥١). [٢] «مستي» حيرتي است كه براثر مشاهدة جمال دوست بر سالك صاحب شهود دست دهد (ر.ك: همان، ص٧٢٢). [٣] «خال» نزد سالكانِ طريق و اهل ذوق، نقطة وحدت حقيقي است. لاهيجي گويد: «مبدأ و منتهاي كثرت، وحدت است و خال اشارت بدوست» (ر.ك: همان، ص٣٣٦ـ٣٣٧).