سجاده های سلوک - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٨١ - ارزش شناخت حسي
ادراكات حسي، نسبت اين صورت با خارج و ميزان مطابقت آن صورت با شيء خارجي بررسي شده است. شناختي كه با گوش و ساير قواي حسي و با مكانيسم خاص خود به وجود ميآيد نيز بر همين سياق است.
ما هرچيزي را با رنگ خاصي ميبينيم و تصور ميكنيم كه رنگ داراي حقيقت و واقعيت خارجي و عيني است؛ درصورتيكه در تجربههاي علمي دستكم يك تئوري مطرح شده كه رنگ، وجود خارجي ندارد و آنچه را رنگ ميناميم، حاصل امواج گوناگوني است كه وقتي بر اعصاب چشممان اثر ميگذارند، اشيا را به شكلها و رنگهاي گوناگوني ميبينيم، وگرنه در خارج، چيزي به نام رنگ وجود ندارد. اگر رنگ، وجود خارجي نداشته باشد، آگاهي ما از واقعيتهاي خارجي محدود ميشود يا اگر رنگها را بهگونة ديگري مشاهده ميكرديم، ارتباط ما با واقعيتهاي خارجي با ارتباطي كه اكنون داريم متفاوت ميشد و اشياي خارجي را جور ديگري ميديديم. چنانكه ثابت شده كه برخي از حيوانات همة اشيا را به رنگ خاكستري ميبينند. پس برخلاف آنچه ما خيال ميكنيم كه حقيقت اشيا را با چشممان ميبينيم، آنچه ميبينيم و مشاهده ميكنيم با آنچه حقيقت و واقعيت دارد، متفاوت است و با چند واسطه، اين ديدن و مشاهده براي ما محقق ميشود.
افزون بر ادراك حسي كه گفتيم با واقعيت خارجي محسوس فاصله دارد، پس از آنكه صورتهاي ذهني مدركات حسي در ذهن ما نقش بستند و ثابت ماندند، صورت خيالي آنها در ذهنمان پديد ميآيد. البته «خيالي» بهمعنايي كه در علوم عقلي رايج است نه بهمعناي موهوم. ادراك و صورت خيالي، دركي است كه بيواسطه از خارج به دست نميآيد، بلكه پس از ادراك حسي و فعلوانفعالاتي كه در آن پديد ميآيد، به اثري كه از آن ادراك در ذهنمان باقي ميماند و ما آن را به خاطر ميآوريم، صورت خيالي گفته ميشود؛ نظير آنكه در گذشته، ما در مجلسي حضور يافتهايم و خاطرهاي از آن در ذهنمان باقي مانده، و ما بدون آنكه دوباره آن مجلس را درك كنيم، صورت خيالي آن را در ذهنمان حاضر ميكنيم.