تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٧٢٧
«ص وَ الْقُرْآنِ ذِي الذِّكْرِ»، تا فرموده آن جناب: «إِلَّا اخْتِلاقٌ»[١]».
٣٦٦٣/ ٦. محمد بن يحيى، از عبداللَّه بن محمد، از على بن حكم، از ابان بن عثمان، از زراره، از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: «در جواب سلام يهودى و نصرانى مىگويى: سلام».
٣٦٦٤/ ٧. على بن ابراهيم، از پدرش، از ابن ابى عمير، از عبد الرحمان بن حجّاج روايت كرده است كه گفت: به حضرت ابو الحسن امام موسى كاظم عليه السلام عرض كردم: مرا خبر ده كه اگر به طبيبى محتاج شوم و او نصارى باشد، و محتاج شوم به سوى اينكه بر او سلام كنم و او را دعا كنم؟ فرمود: «آرى، دعاى تو او را سود نمىدهد».
٣٦٦٥/ ٨. محمد بن يحيى، از احمد بن محمد بن عيسى، از ابن محبوب، از عبد الرحمان بن حجّاج روايت كرده است كه گفت: به حضرت امام موسى عرض كردم: مرا
[١].[ ص، ٢- ٧.] و آنچه طىّ ذكر آن شده از قرآن، اين است كه:« بَلِ الَّذينَ كَفَرُوا فى عِزَّةِ وَ شِقاقٍ* كَمْ أَهْلَكْنا مَنْ قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ فَنادَوْا وَلاتَ حينَ مَناصٍ* وَعَجِبُوا أَنْ جآءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَقالَ الْكافِرُونَ هذا ساحِرٌ كَذَّابُ* أَجَعَلَ الْالِهَةَ الهاً واحِداً انَّ هذا لَشَيْئٌ عُجابٌ* وَانْطَلَقَ المَلَاءُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَاصْبِرُوا عَلى الَهِتِكُمْ انَّ هذا لَشَيْئٌ يُرادُ* ما سَمِعْنا بِهذا فِى الْمِلَّةِ الاخِرَةِ انْ هذا ...». و ترجمه همه اين است كه:« سوگند ياد مىكنم به صاد كه نامى از نامهاى حق- تعالى- است، يا نام دريايى در آسمان، يا اشاره است به صدق و راستى محمد. و سوگند به قرآن، صاحب شرف و آوازه. جواب قسم آنكه، اين قرآنى است صاحب اعجاز، يا تو از جمله رسولانى، يا امر چنان نيست كه ايشان مىپندارند، و اينكه كفّار به آن نمىنگرند، به واسطه آن نيست كه خلل و قصورى در آن يافتهاند؛ بلكه آنان كه كافر شدهاند و در نهايتِ تكبّرند، و سركشى از قبول حق، و در غايتِ مخالفت خدا و عداوتِ رسول، چه بسيار هلاك كردهايم پيش از ايشان از اهل روزگار، پس آواز دادند، و نبود در آن هنگام يا نيست اين هنگام، هنگام گريختن، و عجب داشتند از آنكه آمد ايشان را ترسانندهاى از ايشان، و گفتند ناگرويدگان كه: اين ترساننده، جادوگرى است به غايت دروغگو. آيا گردانيد خدايان را خدايى يگانه يا يك خدا؟ به درستى كه اين گردانيدن، هر آينه چيزى است كه از آن شگفت گيرند. و روان شدند به شتاب از مجلس ابوطالب گروهى از ايشان، يا به يكديگر مىگفتند كه: برويد و شكيبايى ورزيد بر خدايان خود. به درستى كه اين امر- يعنى مخالفت محمد با ما و زياد شدن اصحاب-، هر آينه چيزى است كه خواسته مىشود؛ يعنى همه كس خواهان آنند. نشنيديم اينكه او مىگويد از يگانگى و نبودن شريكان او در ملّت بازپسين كه كيش عيسى عليه السلام است؛ چه نصارى به تثليت قائلاند نه توحيد، نيست اينكه محمد مىگويد، مگر بربافتنى؛ يعنى دروغى كه خود بربافته». مترجم گويد كه: ظاهر اين حديث اين است كه، حضرت ابوطالب مسلمان نبوده، چنان كه سنّيان مىگويند، و اجماع شيعه بر خلاف آن است؛ بلكه آن حضرت از جمله اوصياى حضرت عيسى عليه السلام است. پس وجه اين حديث، اعتبار ظاهر است؛ چه در ظاهر، خود را از ايشان مىنمود و دينش را پنهان مىكرد، به جهت رعايت مصلحت محافظت پيغمبر صلى الله عليه و آله، چنان كه در احاديث اهل بيت عليهم السلام ورود يافته، كه او چون اصحاب كهف ايمان خود را پنهان داشت، و خدا مزد او را دوباره عطا فرمود، يا آنكه محمول است بر تقيّه.( مترجم)