تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٥٥٩
ابى يعفور روايت كرده است كه گفت: شنيدم از امام جعفر صادق عليه السلام كه مىفرمود- در حالى كه دستش را به سوى آسمان برداشته بود- كه: «رَبِّ لَاتَكِلْنِي إِلى نَفْسِي طَرْفَةَ عَيْنٍ أَبَداً، لَاأَقَلَّ مِنْ ذلِكَ وَ لَاأَكْثَرَ؛ پروردگار من! وا مگذار مرا به خودم يك چشم به هم زدن، هرگز، نه كمتر از آن و نه بيشتر».
ابن ابى يعفور گفت: پس چيزى شتابانتر نبود از اينكه قطرات آب ديده از كنارهاى ريش مباركش سرازير شد. بعد از آن، رو به سوى من آورد و فرمود كه: «اى پسر ابو يعفور! به درستى كه يونس بن متّى، خداى عز و جل در كمتر از يك چشم بر هم زدن، او را به خود وا گذاشت، و يونس، آن گناه را پديد آورد». و عرض كردم كه: خدا تو را به اصلاح آورد! آيا يونس به واسطه آن به كفر رسيد و كافر شد؟ فرمود: «نه، وليكن مردن بر آن حالت، هلاكت است».
٣٤٥٣/ ١٦. چند نفر از اصحاب ما روايت كردهاند، از احمد بن محمد بن خالد كه آن را مرفوع ساخته، گفت كه: «جبرئيل عليه السلام به خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد كه: پروردگارت به تو مىفرمايد كه: اگر خواسته باشى كه در روز و شب مرا عبادت كنى به وضعى كه سزاوار عبادت من است، دستهايت را به سوى من بردار و بگو: اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ حَمْداً خَالِداً ... وَ إِلهُنَا وَ مَلِيكُنَا؛ خداوندا! تو را است ستايش، ستايشى هميشه، با هميشگى تو، و تو را است ستايش، ستايشى كه نيست پايانى از برايش، غير از علم تو، و تو را است ستايش، ستايشى كه نيست انتهايى براى آن جز خواست تو، و تو را است ستايش، ستايشى كه نيست پاداشى از براى گوينده آن، مگر خشنودى تو. خداوندا! تو را است ستايش، همه آن، و تو را است منّت، همه آن، و تو را است نازيدن، همه آن، و تو را است زيبايى، همه آن، و تو را است روشنى، همه آن، و تو را است ارجمندى، همه آن، و تو را است بزرگى، همه آن، و تو را است دنيا، همه آن، و تو را است آخرت، همه آن، و تو را است شب و روز، همه آن، و تو را است آفرينش، همه آن، و به دست تو است خوبى، همه آن، و به سوى تو برمىگردد كار، همه آن، آشكار آن و نهان آن. خداوندا! تو را است ستايش، ستايشى هميشه، تويى خوش زحمت، بزرگ ستايش، تمام [كننده] نعمتها، عدل [در] قضا، بزرگ عطا، خوب نعمتها، خدايى در زمين و خدايى در آسمان. خداوندا! تو را است ستايش در هفت آسمانِ سختِ