تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ١٥٧
باب در بيان شك
١٧٠. باب در بيان شك[١]
٢٨٨١/ ١. على بن ابراهيم، از محمد بن عيسى، از يونس، از حسين بن حكم روايت كرده است كه گفت: به خدمت امام موسىكاظم عليه السلام نوشتم، در حالى كه آن حضرت را خبر مىدادم كه: من شك دارم، و به حقيقت كه ابراهيم عليه السلام گفت كه: «رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى»[٢]؛ يعنى:
«پروردگارا! به من بنما كه چگونه مردگان را زنده مىگردانى».
تتمّه روايت: و به درستى كه من دوست مىدارم كه چيزى را به من بنمايى. پس آن حضرت عليه السلام به من نوشت: «به درستى كه ابراهيم مؤمن بود (يعنى تصديق كرده بود به اين كه خدا مرده را زنده مىگرداند، و قادر است بر اعاده مردگان). و دوست داشت كه ايمانش بيفزايد. (يعنى عين اليقين را با علم اليقين جمع كند، و معاينه آن موجب انكشاف آن گردد). و تو شك دارى و صاحب شك، هيچ خوبى در او نيست». و نوشت: «جز اين نيست كه شك، مادامى است كه يقين نيامده باشد؛ پس چون يقين بيايد، شك جايز نيست». و نوشت كه:
«خداى عز و جل مىفرمايد: «وَ ما وَجَدْنا لِأَكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَ إِنْ وَجَدْنا أَكْثَرَهُمْ لَفاسِقِينَ»[٣]؛ يعنى: و نيافتيم از براى بيشتر ايشان، هيچ عهدى را (يعنى وفاى به عهد و پيمان، كه در زمان خوف و شدّت مىكردند، كه اگر از اين بليّه و مصيبت نجات يابيم، ايمان آوريم). و به درستى كه يافتيم بيشتر ايشان را، شكنندگان عهد و پيمان». و حضرت فرمود كه: «اين آيه، در باب شك و گمان فرود آمد».
٢٨٨٢/ ٢. چند نفر از اصحاب ما روايت كردهاند، از سهل بن زياد، از على بن اسباط، از ابو اسحاق خراسانى كه گفت: اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه خويش مىفرمود كه: «اضطراب مكنيد، كه شك مىكنيد، و شك مكنيد، كه كافر مىشويد».
٢٨٨٣/ ٣. چند نفر از اصحاب ما روايت كردهاند، از احمد بن محمد بن خالد، از پدرش، از خلف بن حمّاد، از ابو ايّوب خزّاز، از محمد بن مسلم كه گفت: در نزد امام جعفر صادق عليه السلام نشسته بودم، در جانب چپ آن حضرت، و زراره در طرف راست آن
[١]. و شك، به گمان افتادن است. و در دستور اللّغه مسطور است كه: اندك لنگيدن شتر؛ چه، آنكه شك دارد گويا اعتقادش مىلنگد.( مترجم)
[٢]. بقره، ٢٦٠.
[٣]. اعراف، ١٠٢.