تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٥١٩
حضرت فرمود كه: «حاجتم آن است كه مرا رخصت دهى كه برگردم». گفت كه: آن در دست تو است در هر زمان كه خواسته باشى. پس حضرت بيرون رفت و ربيع به آن حضرت عرض كرد كه: از برايت به ده هزار درهم امر كرد و گفت كه آن را به تو دهند. فرمود كه: «مرا در آن حاجتى نيست». ربيع عرض كرد كه: در آن هنگام كه آن را نگيرى، او را به خشم مىآورى. آن را بگير و به آن تصدّق كن.
٣٤٠١/ ٢٣. على بن ابراهيم، از پدرش، از ابنابىعمير، از محمد بن اعين، از قيس بن سلمه، از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود ... (تا آخر آنچه در همين باب گذشت، مگر آنكه در اينجا در سند، به جاى بشر بن مسلمه، قيس بن مسلمه و به جاى «و لا قوّة الّا بك» در آخر دعا، «الّا باللَّه» است).
باب دعا از براى علّتها و مرضها
٥٦. باب دعا از براى علّتها و مرضها[١]
٣٤٠٢/ ١. محمد بن يحيى، از احمد بن محمد بن عيسى، از عبدالرحمان بن ابىنجران و ابنفضّال، از بعضى از اصحاب ما، از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه گفت: آن حضرت در نزد علّت مىفرمود كه: «اللَّهُمَّ إِنَّكَ عَيَّرْتَ أَقْوَاماً ... لَاإِلهَ غَيْرُكَ؛ خداوندا! به درستى كه تو سرزنش كردهاى گروهى چند را، پس گفتهاى: بگو كه: بخوانيد آنان را، و گمان كردهايد ايشان را خدايان از غير خدا. پس نمىتوانند بر داشتن سختى از شما، و نه گردانيدنى. پس اى كسى كه نمىتواند بر داشتن سختى من، و نه گردانيدن آن را از من كسى غير از او! صلوات فرست بر محمد و آل محمد، و بردار سختى مرا، و بگردان آن را به سوى كسى كه مىخواند با تو خداى ديگرى را. نيست خدايى غير تو».
٣٤٠٣/ ٢. احمد بن محمد، از عبدالعزيز مهتدى، از يونس بن عبدالرحمان، از داود بن ذُربىّ روايت كرده است كه گفت: در مدينه بيمار شدم، بيمارى سختى. پس اين خبر به امام جعفر صادق عليه السلام رسيد و به من نوشت كه: «خبر ناخوشى تو به من رسيد. يك صاع از گندم بخر و بر پشت بخواب و آن را بر سينه خود پراكنده كن، به هر وضعى كه پراكنده شود، و بگو كه: اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ ... وَأَنْ تُعَافِيَنِي مِنْ عِلَّتِي؛ «خداوندا! به درستى كه من سؤال مىكنم تو را به نام تو، كه چون سؤال كند تو را به آن بيچاره، بردارى آنچه را كه با اوست از بدحالى، و تسلط دهى او را در زمين، و بگردانى او را جانشين خود بر آفريدگانت، آنكه صلوات فرستى بر
[١]. و علّت به معناى آزار است، و مرض به معناى بيمارى. و اوّل، آن چيزى است كه در بعضى از اعضا است و دويم، در همه آن.( مترجم)