تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٥٦٩
هارون بن خارجه روايت كرده است كه گفت: شنيدم از امام جعفر صادق عليه السلام كه مىفرمود:
«ارْحَمْنِي مِمَّا لَاطَاقَةَ لِي بِهِ، وَ لَاصَبْرَ لِي عَلَيْهِ؛ يعنى: رحم كن بر من از آنچه مرا هيچ توانايى بر آن نيست، و مرا هيچ شكيبايى بر آن نيست».
٣٤٦٠/ ٢٣. از او، از احمد بن بن محمد، از حسين بن سعيد، از نضر بن سويد، از ابن سنان، از حفص، از محمد بن مسلم روايت است كه گفت: به آن حضرت عرض كردم كه: دعايى به من تعليم كن. فرمود: «چرا از دعاى الحاح دور افتادهاى؟» راوى گفت: عرض كردم كه: دعاى الحاح چيست؟ فرمود: «اللَّهُمَّ رَبَّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ ... وَ وَزْنَ الْجِبَالِ، وَ كَيْلَ الْبُحُورِ؛ «خداوندا! اى پروردگار آسمانهاى هفتگانه و آنچه ميانه آنها است! و پروردگار عرش بزرگ! و پروردگار جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل! و پروردگار قرآن بزرگ! و پروردگار محمد، آخر پيغمبران! به درستى كه من سؤال مىكنم تو را به آنچه برپا مىشود به آن آسمان، و به آن برپا مىشود زمين، و به آن جدايى مىاندازى ميان جمع، و به آن جمع مىكنى ميان پراكنده، و به آن روزى مىدهى زندگان را، و به آن ضبط كردهاى شماره ريگها و وزن كوهها و پيمانه درياها را»، بعد از آن، بر محمد و بر آل محمد صلوات مىفرستى. پس حاجت خود را از او سؤال مىنمايى، و در طلب، الحاح و اصرار بكن».
٣٤٦١/ ٢٤. على بن ابراهيم، از پدرش، از حسن بن على، از كرام، از ابن ابى يعفور، از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه مىفرمود: «اللَّهُمَّ امْلَأْ قَلْبِي حُبّاً لَكَ ... أَنْ تَفُكَّ رَقَبَتِي مِنَ النَّارِ؛ خداوندا! پر كن دل مرا از دوست داشتن تو، و ترسيدن از تو، و باور داشتن و گرويدن به تو، و بيمى از تو، و آرزومندى به سوى تو. اى صاحب بزرگوارى و نوازش! خداوندا! دوست گردان به سوى من ديدار خود را، و بگردان از برايم در ديدار خود، خوبى رحمت و بركت. دور رسان مرا به شايستگان، و رسوا مگردان مرا با بدان، و ملحق گردان مرا به شايسته آنان كه درگذشتهاند، و بگردان مرا با شايسته آنان كه ماندهاند، و فراگير به من راه شايستگان را، و يارى ده مرا بر خودم، به آنچه يارى مىدهى به آن شايستگان را بر نفسهاى ايشان، و برمگردان مرا در بدى كه رهايندهاى مرا از آن. اى پروردگار جهانيان! سؤال مىكنم تو را ايمانى كه زمانى از براى آن نيست، غير از ديدار تو، كه زنده بدارى مرا، و بميرانى مرا بر آن، و برانگيزى مرا بر آن، چون برانگيزى مرا، و بيزارى ده دل مرا از نمايش و آوازه، و شك و