تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٥١٧
محمد، پسر على. خداوندا! به درستى كه من ميل مىكنم به تو، (يا ميل مىدهم تو را در سينه او)، و پناه مىبرم به تو از بدى او»، بعد از آن به جمّال فرمود كه: «روانه شو». و چون ربيع حاجب بود و [در] خانه ابوالدّوانيق آن حضرت را استقبال كرد، به وى عرض نمود كه:
يا اباعبداللَّه! باطنش بر تو چه سخت است، و بسيار عداوت تو را در دل دارد، هر آينه از او شنيدم كه مىگفت: به خدا سوگند كه درخت خرمايى را از براى ايشان وا نگذارم، مگر آنكه آن را قطع كنم و ببرم، و نه مالى را، مگر آنكه آن را غارت كنم، و نه ذرّيّهاى را، مگر آنكه ايشان را اسير كنم و به بردگى بگيرم. ربيع گفت كه: حضرت به طريق همس چيز پنهانى گفت و لبهاى خود را جنبانيد، و چون داخل شد، سلام كرد و نشست، و ابوجعفر جواب سلام آن حضرت را باز داد.
بعد از آن گفت: بدان و آگاه باش! به خدا سوگند كه قصد كردهام كه نخلى را از براى شما وا نگذارم، مگر آنكه آن را ببرم، و نه مالى را، مگر آنكه آن را فرا گيرم. پس حضرت صادق عليه السلام به او فرمود كه: «يا اميرالمؤمنين! به درستى كه خداى عز و جل ايّوب را آزمود، پس صبر نمود، و به داود عطا كرد، پس شكر آن را به جا آورد، و يوسف را قدرت و توانايى داد، پس برادران را آمرزيد، و تو از اين نسلى و اين نسل نمىآورد، مگر آنچه را كه به آن شباهت داشته باشد». ابوالدّوانيق گفت كه: راست گفتى، از شما عفو كردم.
حضرت به او فرمود كه: «يا اميرالمؤمنين! به درستى كه كسى خونى را از ما اهل بيت نيافته، و يكى از ما را نكشته، مگر آنكه خدا پادشاهيش را از او ربوده». ابوالدّوانيق به اين جهت در خشم شد و آتش خشمش برافروخت و از شدّت آن سوخت. حضرت فرمود كه:
«يا اميرالمؤمنين! با مدارا باش و آرام بگير! به درستى كه اين پادشاهى در آل ابىسفيان بود، وچون يزيد، امام حسين عليه السلام را شهيد كرد، خدا پادشاهىاش را از او ربود و آن را به آل مروان ميراث داد. و چون هشام، زيد را شهيد كرد، خدا پادشاهيش را از او ربود و آن را به مروان بن محمد ميراث داد. و چون مروان، ابراهيم را كشت، خدا پادشاهىاش را از او ربود و آن را به شما عطا فرمود».
ابوالدّوانيق گفت: راست گفتى، آنچه مىخواهى بياور و هر مطلبى كه دارى بگو تا حاجتهاى تو را رفع كنم.