تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٥٠٧
كنند و خواهند كه به من ضرر برسانند، و آن كلمات، اين است: بِسْمِ اللَّهِ، وَبِاللَّهِ ... فَإِنَّهُ لَاحَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِكَ؛ به نام خدا، و به خدا، و از خدا، و به سوى خدا، و در راه خدا، و بر كيش فرستاده خدا. خداوندا! به سوى تو تسليم كردم و سپردم خودم را، و به سوى تو متوجّه ساختم روى خود را، و به سوى تو پناه دادم پشت خود را، و به سوى تو بازگذاشتم. خداوندا! نگاه دار مرا به نگاهدارى ايمان از پيش روى من، و از پشت سر من، و از طرف راست من، و از جانب چپ من، و از زبَر من، و از زير من، و آنچه در جانب من است، و باز دار از من به نيرومندى خود، و توانايى خود؛ پس به درستى كه نيست نيرومندى و نه توانايى، مگر به تو».
محمد بن يحيى، از احمد بن محمد بن عيسى، از ابنابىعمير، مثل اين را روايت كرده است.
٣٣٨٩/ ١١. از او، از ابنابىعمير، از بعضى از اصحاب ما روايت است كه گفت: امام جعفر صادق عليه السلام فرمود كه: «مردى به من گفت كه: در هنگامى كه در ربذه بر ابوجعفر (يعنى منصور دوانيقى عليهاللعنه) داخل شدى، چه چيز گفتى؟» فرمود: «گفتم كه: اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَكْفِي مِنْ كُلِّ شَيْءٍ، وَلَا يَكْفِي مِنْكَ شَيْءٌ، فَاكْفِنِي بِمَا شِئْتَ، وَكَيْفَ شِئْتَ، وَمِنْ حَيْثُ شِئْتَ، وَأَنّى شِئْتَ؛ خداوندا! به درستى كه تو كفايت مىكنى از هر چيزى، و كفايت نمىكند از تو چيزى. پس كفايت كن از من به آنچه خواهى، و چنان كه خواهى، و از آنجا كه خواهى، و در هر زمان كه خواهى».
٣٣٩٠/ ١٢. محمد بن يحيى، از احمد بن محمد، از حسن بن على، از على بن ميسّر روايت كرده است كه گفت: چون امام جعفر صادق عليه السلام بر ابوجعفر منصور وارد شد، ابوجعفر، غلامى از خود را بر سرش به پاى داشت و به او گفت كه: چون بر من داخل شود، گردنش را بزن. و چون حضرت صادق عليه السلام داخل شد، به سوى ابوجعفر نگريست و ميان خود و خود، چيزى را آهسته گفت كه دانسته نمىشد كه آن چيست. پس اين را اظهار فرمود كه: «يَا مَنْ يَكْفِي خَلْقَهُ كُلَّهُمْ وَلَا يَكْفِيهِ أَحَدٌ، اكْفِنِي شَرَّ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَلِيٍّ؛ اى كسى كه كفايت مىكند آفريدگان خود را، همه ايشان! و كفايت نمىكند او را هيچكس. كفايت كن از من بدى عبداللَّه، پسر على»، على گفت: پس ابوجعفر منصور به اين سبب چنان شد كه غلامش را نمىديد، و غلامش چنان شد كه او را نمىديد. ابوجعفر گفت كه: يا جعفر بن محمد! در اين گرما تو را رنجانيدم، برگرد. پس حضرت صادق عليه السلام از نزد او بيرون آمد، و ابوجعفر به غلام خود گفت