قوانين و مقررات جنگ و صلح در اسلام - تقی زاده اکبری، علی - الصفحة ٢٥٩
فرزندش، جايز نيست. «١» از اميرمؤمنان على (ع) نقل شده كه فرمود: «رسول خدا (ص) مرا براى فروش دو غلام كه با هم برادر بودند، مأمور كرد. من نيز آن دو را جدا جدا فروختم و اين مسئله را براى آن حضرت بيان كردم. پيامبر (ص) فرمود: آن دو را درياب و برگردان و نفروش، مگر با هم و بين آنها جدايى مينداز». «٢» سه- مراعات شأن سبايا: «خُليد» كه از طرف حضرت على (ع) به حكومت خراسان منصوب شده بود، چون به نيشابور رسيد، متوجّه شد كه اهل خراسان سر از طاعت برتافتهاند و نمايندگان خسرو از كابل به خراسان آمدهاند، پس با نيشابوريان به نبرد پرداخت و آنها را شكست داد و خبر پيروزى و سبايا را به نزد اميرمؤمنان (ع) به كوفه فرستاد. سپس متوجّه دختران خسرو شد و به آنها امان داد و نزد اميرالمؤمنين (ع) روانه كرد. چون خدمتش آمدند، فرمود: «آيا شما را شوهر ندهم؟» گفتند: نه مگر آنكه ما را به همسرى دو پسر خود درآورى، زيرا جز آن دو كسى را همشأن خود نمىبينيم. پس على (ع) فرمود: «هر جا مىخواهيد، برويد». آن گاه «نَرسا»- كه بزرگ ايرانيان مقيم كوفه بود- برخاست و گفت: ايشان را به من واگذار كه اين كرامتى است از جانب تو، زيرا بين من و ايشان خويشاوندى است. پس حضرت چنان فرمود و نرسا ايشان را در سراى خود منزل داد و آسايشى مطابق شأن ايشان فراهم ساخت. «٣» هنگامى كه عمر مىخواست دختران يزدگرد را در معرض فروش بگذارد، حضرت امير (ع) مانع شد و فرمود: دختران پادشاهان در بازار در معرض فروش قرار نمىگيرند، سپس آنها را در ازدواج به دلخواه خودشان مخيّر ساخت و از رسول خدا (ص) نقل كرد كه هر وقت كريمه قومى به خدمت آن حضرت مىرسيد كه وليّى نداشت وليكن خواستگار داشت، دستور مىداد كه به او بگويند: آيا به شوهر كردن راضى است؟ اگر حيا مىكرد و ساكت مىشد، اين سكوت را اجازه تلقّى كرده و دستور ازدواج مىداد و اگر مىگفت نه، او را مجبور نمىكرد. «٤» پيشتر هم آورديم كه دختر حاتم طايى و اسيران از خاندان حاتم، مانند ديگر اسرا