مجموعه ورّام، آداب و اخلاق در اسلام ت تنبیه الخواطر - ورام بن ابی فراس - الصفحة ٣٠٩ - نكوهش حرص، طمع و ستايش قناعت و قطع اميد از مال مردم
مردى گنجشكى را شكار كرد، و آن گنجشك به وى گفت: مىخواهى مرا چه كنى؟ گفت: مىخواهم، سر ببرم و بخورم. گنجشك گفت: به خدا سوگند كه من اشتهاى تو را نسبت به گوشت فرو نمىنشانم و از گرسنگى سير نمىكنم، اما مىتوانم به تو سه خصلت بياموزم كه از تمام دنيا و خوردن من براى تو بهترند؛ يكى از آنها را موقعى به تو مىآموزم كه هنوز در دست توام و دوّمى را وقتى كه روى درخت باشم، اما سومى را وقتى به بالاى بام بروم! آن مرد گفت: بسيار خوب، اولى را بگو! گفت: بر آنچه از دست دادهاى اندوهگين مباش! پس آن مرد، او را رها كرد، وقتى كه سر درخت رفت، گفت: دومى را بگو! گنجشك گفت: چيزى را كه ممكن نيست باور نكن! سپس پرواز كرد و بر بالاى بام قرار گرفت و گفت: اى بدبخت، اگر مرا سر مىبريد، از سنگدانم دو مرواريد به دست مىآوردى كه وزن هر كدام بيست مثقال بود! آن مرد لبهايش را از غصه گاز گرفت و اندوهناك شد و گفت: سومى را بگو! گنجشك جواب داد: تو نصيحتهاى قبلى را فراموش كردى، چگونه سومى را بگويم؟ مگر من به تو نگفتم:
نبايد بر آنچه از دست دادهاى تأسف بخورى، و نبايد آنچه را كه ممكن نيست باور كنى! من با گوشت و پر و بالم بيست مثقال نمىشوم چگونه در سنگدانم دو مرواريد ممكن است كه وزن هر كدام بيست مثقال باشد! اين را گفت و پرواز كرد و رفت، اين مثلى است براى طمع زياد آدمى، زيرا طمع او را از درك حقيقت دور مىسازد به حدّى كه غير ممكن را ممكن مىپندارد.
يكى از بزرگان مىگويد: اميدوارى رشتهاى است در دل كه پاى تو را بسته است، سررشته را از دل بر كن تا بند از پاى تو بگسلد.
كسى مىگويد: بر هارون الرشيد وارد شدم، ديدم به كاغذى نگاه مىكند كه با طلا نوشته شده است، همين كه مرا ديد لبخندى زد، گفتم: چيز سودمندى است؟ گفت: آرى، اين دو شعر را در يكى از خزينههاى بنى اميّه پيدا كردم و نظرم را جلب كرد، و سوّمين شعر را هم خودم بر آنها افزودم، آنگاه، شعرها را براى