إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٢٦٦ - باب بيست و نهم - اميدوارى به خدا
برو پيش فرزندم سليمان داستان را براى او نقل كن زن خدمت سليمان آمد سليمان هم يك هزار درهم باو داد زن بسوى داود برگشت و او را خبر داد.
حضرت داود بآن زن فرمود: برگرد بسوى فرزندم بگو: من چيزى نميخواهم مگر اينكه مرا خبر دهى كه چرا باد جوهاى مرا ريخت و پراكنده كرد. سپس سليمان بآن زن فرمود: هزار درهم بتو دادم زن گفت: نخواهم گرفت. سليمان هم گرفت هزار درهم ديگر باو داد، زن بسوى داود برگشت باو خبر داد. دوباره داود فرمود: برگرد بسوى سليمان و بگو: چيزى از تو نخواهم گرفت بلكه از خدا بخواه كه فرشتهى مأمور باد را حاضر كند و از او بپرسد چرا جوها را ريخته آيا باذن خدا اين كار را كرده يا بدون اجازه خدا اين عمل را انجام داده.
آن حضرت از خدا خواست كه آن فرشته حاضر شد و از جوهاى پيرزن پرسيد. فرشته گفت: باذن خدا گرفتيم زيرا كه تاجرى با حيواناتش در بيابان زاد و توشهى آنها تمام شد، نذر كرد اگر از زاد توشهى كسى بتواند در آن بيابان استفاده كند يك سوم مالش را باو بدهد، ما جوها را به تاجر داديم او و حيوانات خوردند بر او واجب شد كه بنذرش وفا كند حضرت سليمان تاجر را حاضر كرد و جريان را از او پرسيد او هم اقرار كرد دستور داد زن را حاضر كردند تاجر به آن زن گفت: يك سوم حيواناتم مال تو است قسمت تو سيصد و شصت هزار دينار مىشود مالم را دريافت كن.
داود فرمود: پسرم اگر كسى اراده دارد معامله سودمند كند