جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٢ - غزل ٣٧٠ هزار دشمنم ار مى كنند قصد هلاك
مىكنند!- مىفرمايد: «سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ!»[١]: (پاك و منزّه است پروردگارت، پروردگار صاحب عزّت و عظمت، از آنچه توصيفش مى كنند!)؛ اما برگزيدگانى كه از نواقص بشريّت رهايى يافته و به تمام وجود براى خدا شده باشند؟ خداوند خود را منزّه از توصيف آنان نمى داند؛ كه: «سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ! إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ»[٢]: (پاك و منزّه است خدا از آنچه توصيفش مى كنند، مگر توصيف بندگان مُخلَص و به تمام وجود پاك خدا.).
خواجه هم مى گويد: تو را چنانكه تويى ... در جايى مى گويد:
|
در نظر بازىِ ما بىخبران حيرانند |
من چنينم كه نمودم، دگر ايشان دانند |
|
|
وصفِ رخساره خورشيد ز خفّاش مپرس |
كه در اين آينه، صاحب نظران حيرانند[٣] |
|
|
عنان نپيچم اگر مى زنى به شمشيرم |
سپَر كنم سرو دستت ندارم از فَتْراك |
|
خلاصه آنكه: معشوقا! خود را براى سراندازى و فدا شدن به پيشگاهت آماده كردهام، بيا و مرا از ميان بردار و ببر، كه منتهى آرزوى من، فدا شدن در پيشگاه توست.
در جايى مى گويد:
|
در ضمير ما نمى گنجد به غير از دوست كس |
هر دو عالم را به دشمن دِهْ كه ما را دوست بس |
|
|
غافل است آن كو به شمشير از تو مى پيچد عنان |
قند را لذّت مگر نيكو نمى داند مگس[٤] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
[١]- صافات: ١٨٠.
[٢] - صافات: ١٥٩- ١٦٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٢، ص ١٤٩.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٤، ص ٢٤٩.