جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٦ - غزل ٤١٤ دوش سوداى رخش گفتم زسر بيرون كنم
رويى و شرمندگى بدر آيم، و چهرهام را گلگون كنم، و توانم توصيفت را آن چنان كه تويى بنمايم، به گفته خواجه در جايى:
|
به عنايت نظرى كن، كه من دلشده را |
نرود بىمددِ لطفِ تو، كارى از پيش |
|
|
پرسشِ حالِ دلِ سوخته كن بَهْرِ خدا |
نيست از شاه عجب، گر بنوازد درويش[١] |
|
|
من كه ره بردم، به گنجِ حُسنِ بىپايان دوست |
صد گداى همچو خود را، بعد از اين قارون كنم |
|
اى دوست! اگر عشوه اى بفرمايى و جام مىام از جمالت عطا فرمايى و چهرهام گلگون شود و از زرد رويى بدر آيم، به گنج بىپايانت راه خواهم برد، و به كمال انسانيّت و بندگىات خواهم رسيد، و كارهايى كه توراست، (به اذن تو) توانم كرد؛ كه:
٢٩٥٩
«عَبْدى! أطِعْنى أجْعَلْكَ مَثَلى؛ أنَا حَىٌّ لا أمُوتُ، أجْعَلُكَ حَيّاً لا تَمُوتُ؛ أنَا غَنِىٌّ لا أفْتَقِرُ، أجْعَلُكَ غَنيّاً لا تَفْتَقِرُ؛ أنَا مَهْما أشآءُ يَكُونُ، أجْعَلُكَ مَهْما تَشآءُ يَكُونُ.»
[٢]: (بندهام! طاعت و بندگى مرا بنما تا تو را نمونه خويش گردانم: من زنده اى هستم كه مرگ را بر من راهى نيست، تو را نيز حياتى مى بخشم كه مرگى در پى نداشته باشد؛ من بىنيازى هستم كه هرگز نيازمند نمىشوم، تو را نيز آنچنان بىنياز مى گردانم كه فقير نشوى؛ من هرچه بخواهم موجود مىشود، تو را نيز چنان مى گردانم كه هرچه بخواهى موجود بشود.).
اينجاست كه «صد گداىِ همچو خود را بعد از اين قارون كنم» و به حضرتت آشنا مىگردانم، و طبعم موزون مى شود.
|
اى نسيمِ حضرتِ سَلمى! خدا را تا به كى |
رَبع را بر هم زنم، اطلال را جيحون كنم |
|
تا كى به دورى و هجران معشوق بىهمتايم بسر برم، و از اشك چشمان سيلها راه بياندازم، و بلنديها و خود بينيهايم را با آن بركنم و به پستى مبدّل سازم، تا وىام.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٤، ص ٢٥٥.
[٢] - جواهر السّنيّة، ص ٣٦١.