جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٥ - غزل ٤١٤ دوش سوداى رخش گفتم زسر بيرون كنم
|
اگرچه حُسن فروشان، به جلوه آمدهاند |
كسى، به حسن و ملاحت، به يار ما نرسد |
|
|
هزار نقد، به بازار كاينات آرند |
يكى، به سكّه صاحبْ عيارِ ما نرسد[١] |
|
لذا در بيت بعد مى گويد:
|
نكته ناسنجيده گفتم، دلبرا! معذوردار |
عشوه اى فرماى، تا من طبع را موزون كنم |
|
محبوبا! پوزش مى طلبم از اينكه قامتت را به سرو تشبيه كردم. تجلّى و عشوهاى بنما، تا بكلّى از خويش گرفته شوم، و از عباد مُخلَصت گردم تا توصيف تو را توانم.
به گفته خواجه در جايى:
|
بيان وصف تو گفتن، نه حدّ امكان است |
چرا؟ كه وصف تو، بيرون زحدّ اوصاف است |
|
|
ز چشمِ عشق، توان ديد روىِ شاهد غيب |
كه نور ديده عاشق، زقاف تا قاف است[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
زرد رويى مى كشم، ز آن طبعِ نازك، بى گناه |
ساقيا! جامى بده، تا چهره را گلگون كنم |
|
اى دوست! اگر پيش از راه يافتن به فناى خويش، به گونه اى كه لايق شأن تو نيست، توصيفت مى كنم، بى گناهم؛ زيرا محبّت و عشق و اشتياقم به تو، مرا بدان داشته كه از جمال و كمالت سخن گويم و به مظاهر تشبيهات نمايم. جا دارد كه از من برنجى، ولى در مقابل اين تشبيهام، جز خجالت و ناراحتى و آب شدن و زرد رويى در پيشگاهت نمى توانم داشته باشم.
ساقيا! پياله اى از شراب ذكر و توجّه و مراقبه جمالت به من عطا فرما، تا از زرد.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٩، ص ١٢٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧، ص ٧٦.