جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٤ - غزل ٤١٤ دوش سوداى رخش گفتم زسر بيرون كنم
در جايى مى گويد:
|
مشكل عشق، نه در حوصله دانش ماست |
حلّ اين نكته، بدين فكرِ خطا نتوان كرد |
|
|
من چه گويم؟ كه تو را ناز كىِ طبعِ لطيف |
تا به حدّى است، كه آهسته دعا نتوان كرد |
|
|
نظرِ پاكْ توان، در رخ جانان ديدن |
كه در آئينه، نظر جز به صفانتوان كرد[١] |
|
|
قامتش را سرو گفتم، سر كشيد از من به خشم |
دوستان! از راست مى رنجد نگارم، چون كنم؟ |
|
قامت دوست را به سرو تشبيه كردم. از من برنجيد و فرمود: اين چه سخنى است؛ «سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ»[٢]: (پاك و منزّه است خداوند از آنچه توصيفش مى كنند.- نيز: «سُبْحانَ رَبِّكَ، رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ»[٣]: (و پاك و منزّه است پروردگارت، پروردگار صاحب عزّت از آنچه توصيفش مى كنند.).
بايد هم ازمن برنجد، كه گفتارم در شأن او نبود، مگر وقتى كه از خود بيرون شوم؛ كه: «إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ»[٤]: (مگر بندگان مُخلَص و به تمام وجود پاك خدا.).
چه كنم؟ غير از اين، در عالم بشريّت و حجاب نمى توانم تعبيرى داشته باشم.
من راست مى گويم. چرا؟ كه بيانى بهتر از اين ندارم. او هم راست مى گويد، و حق دارد از گفتار من سركشد. در جايى مى گويد:
|
عارضش را به مَثَل، ماهِ فلك نتوان خواند |
نسبت دوست، به هر بىسرو پا نتوان كرد |
|
|
سَرْوِ بالاىِ من آن دم، كه در آيدبه سماع |
چه محل جامه جان را؟ كه قبا نتوان كرد[٥] |
|
و در جايى در مقام توصيف مى گويد:
|
به حُسن وخُلق و وفا، كس به يار ما رسد؟ |
تو را در اين سخن، انكارِ كارِ ما نرسد |
|
[١] ( ١، ٥) ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٠، ص ١٤٨.
[٢] - صافات: ١٥٩.
[٣] - صافات: ١٨٠.
[٤] - صافات: ١٦٠.
[٥] ( ١، ٥) ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٠، ص ١٤٨.