جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٣ - غزل ٤١٤ دوش سوداى رخش گفتم زسر بيرون كنم
از ابيات اين غزل ظاهر مى شود، كه خواجه پس از وصالى به فراق گرفتار، و از شدّت غم هجران، به پريشان گويى پرداخته. مىگويد:
|
دوش، سوداىِ رُخَش گفتم ز سر بيرون كنم |
گفت: كو زنجير؟ تا تدبيرِ اين مجنون كنم؟ |
|
شب گذشته، با خود مى گفتم: حال كه محبوب به من عنايتى ندارد، خوب است عشق جمالش را از سر بيرون كنم. فرمود: مگر مى شود سوداى چون منى را كه با فطرتت آميختهام، از سر بيرون نمود. اين كار از ديوانگى است، و چنين ديوانه اى را جز به دام خود گرفتار نمودن چاره اى نيست.
به گفته خواجه در جايى:
|
هر كه آمد به جهان، نقشِ خرابى دارد |
در خرابات، نپرسند كه هوشياركجاست؟ |
|
|
هر سَرِ موىِ مرا، با تو هزاران كار است |
ما كجاييم ونصيحت گر بىكار كجاست؟ |
|
|
حافظ! از باد خزان، در چمن دهر مرنج |
فكر معقول بفرما، گلِ بىخار كجاست؟[١] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: ديشب با خود گفتم: با توجّه به خود او را نتوانى يافت، و آنجا كه تو و وصال و عشق است، او تو را نباشد. بى خويش شو، تا اويت به خود راه دهد. شنيدم مى فرمود: مجنون و ديوانه من، اين است. چنين كسى لايق ديدار من مى باشد. كو زنجير؟ تا تدبيرِ اين مجنون كنم؟.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٥، ص ١٠٠.