جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٦ - غزل ٤٠٧ در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
|
سرّ سوداى تو در سينه بماندى پنهان |
چشمِ تَرْ دامن اگر فاش نكردى رازم |
|
محبوبا! راز عشق نه رازى است كه بتوان گفتن. اين اشك روان ديدگانم بود كه سرّ سودايم را فاش ساخت. به گفته خواجه در جايى:
|
گر كُميت اشك گلگونم نبودى تندرو |
كى شدى پيدا به گيتى، رازِ پنهانم چو شمع؟ |
|
|
آتش مهر تو را، حافظ عجب در سر گرفت |
آتش دل، كى به آب ديده بنشانم چو شمع؟[١] |
|
|
مرغ سان از قفس خاك، هوايى گشتم |
به هوايى كه، مگر صيد كند شهبازم |
|
|
همچو چنگم، به كنار آر و بده كام دلم |
يا كه چون نِىْ، ز لبانت نَفَسى بنوازم |
|
اى دوست! به هوايت، دل از اين عالم ناپايدار و زندان و غم خانه و ظلمت سراى جهان طبيعت برداشتم، تا شايد توام صيد نمايى و به قربت راه دهى. بيا و يكى از اين دو كار را بنما: يا چون چنگ به كنارم كش و كامم بده، و با عناياتت بنوازم و به شور و فريادم در آر، تا از عشقت بنالم، و يا چون نى بر لبانت گذار تا از آن آب حيات گيرم و سخن عشق تو بر ملا سازم.
خواجه با اين دو بيت خبر از شدّت اشتياق خود به ديدار محبوب مى دهد. در جايى مى گويد:
|
روى بنما و مراگو: كه دل از جان برگير |
پيش شمع، آتشِ پروانه به جان گو درگير |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦١، ص ٢٧٢.