جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٥ - غزل ٤٠٧ در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
در جايى مى گويد:
|
غمش تا در دلم مأوى گرفته است |
سرم چون زلف او، سودا گرفته است |
|
|
هماى همّتم عمرى است كز جان |
هواىِ آن قد و بالا گرفته است[١] |
|
و در جايى هم مى گويد:
|
به تيغم، گر كشد، دستش نگيرم |
وگر تيرم زند، منّت پذيرم |
|
|
به گيسوى تو خوردم دوش سوگند |
كه از پاى تو من سر بر نگيرم[٢] |
|
|
صحبت حور نخواهم كه بود عينِ قُصُور |
با خيال تو اگر، با دگرى پردازم |
|
معشوقا! آن كس كه با تو الفت گرفت و به ديده خيال كشيدت و به جمالت پرداخت، توجّه به صاحبان جمال اين عالم و يا عالم ديگر براى وى قصور است؛ زيرا هر جمال و كمالى كه مظاهر دو جهان دارند، قطره اى از درياى بيكران جمال و كمال تو، و پرتوى از عالم اسماء و صفات و عالم ملكوتى و امرىشان مى باشد كه:
«بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ»\*[٣]: (ملكوت هر چيزى به دست اوست.- نيز: «أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ»[٤]: (آگاه باشيد! كه [عالم] خلق و امر از آن اوست.- همچنين:
٢٨٦٥
«بِأسْمآئِكَ الَّتى غَلَبَتْ أرْكانَ كُلِّ شَىْءٍ ... وَبِنُورِ وَجْهِكَ الَّذى أضآءَ لَهُ كُلُّ شَىْءٍ. يا نورُ! يا قُدُّوسُ.»
[٥]: (و از تو مسئلت دارم به اسماء و نامهايت كه بر شراشر وجود هر چيزى چيره گشته ... و به نور روى [اسماء و صفات] ات كه هر چيزى بدان روشن و نورانى است. اى نور! اى پاك از هر عيب و نقص و آلايش!).
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٥، ص ٨٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩١، ص ٢٩١.
[٣] - مؤمنون: ٨٨ و يس: ٨٣.
[٤] - اعراف: ٥٤.
[٥] - اقبال الأعمال، ص ٧٠٧.