جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٤ - غزل ٤٠٧ در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
توبه كنم؛ و گرنه «خازن ميكده فردا نكند دَر بازم،» و از ديدار خود محروم خواهدم ساخت.
در جايى مى گويد:
|
نبسته اند دَرِ توبه، حاليا برخيز |
كه توبه، وقتِ گل از عاشقى، ز بيكارى است[١] |
|
لذا در بيت بعد مى گويد:
|
ور چو پروانه دهد دست، فراغ البالى |
جز بدان عارض شمعى، نبود پروازم |
|
و چنانچه دوست مرا به ديدار خويش مفتخر سازد، و از عالم طبيعت انقطاع حاصل كنم، جز به جمال او نخواهم نگريست، و پروانه وار به دور نور شمع رخسارش خواهم گشت.
به گفته خواجه در جايى:
|
گر دست دهد در خَمِ زلفين تو بازم |
چون گوى، چه سرها كه به چوگان تو بازم |
|
|
در مسجد و ميخانه خيال توگر آيد |
محراب، كمانخانه ابروىِ تو سازم |
|
|
محمود بُود عاقبت كار در اين راه |
گر سر برود در سر سوداى ايازم[٢] |
|
|
ماجراىِ دل سرگشته نگويم با كس |
ز آنكه جز تيغِ غمت نيست كسى دمسازم |
|
محبوبا! دانستهام آن كه چاره ساز من است از سرگشتگى هجران، تويى؛ پس سرگشتگى خويش را با تو مى گويم، نه با كسانى كه نمى توانند چاره ساز من گردند.
اين تيغ غم عشقت مى باشد، كه مى تواند به نابودىام دست زند و از خود بگيرد و آماده ديدارت نمايد و به همه كمالات برساند.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦٢، ص ٧٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٦، ص ٣٢١.