جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١ - غزل ٣٦١ در وفاى عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
|
زگريه مردمِ چشمم نشسته در خون است |
ببين كه در طلبت حالِ مردمان چون است |
|
|
از آن زمان كه ز دستم برفت يارِ عزيز |
كنار ديده من، همچو رُودِ جيحون است[١] |
|
|
در شبِ هجران، مرا پروانه وصلى فرست |
ورنه از آهم، جهانى را بسوزانم چو شمع |
|
دلبرا! چنانچه در شام هجرانت مرا پروانه وصلى و مژده وصالى نفرستى، چون شمع خواهم سوخت و مُرد و به نابودى مى گرايم، و عالمى از اهل كمال را در عزا خواهم نشانيد.
كنايه از اينكه: محبوبا! هرچه زودتر از هجرم خلاصى بخش.
به گفته خواجه در جايى:
|
در تيرهْ شبِ هجر تو جانم به لب آمد |
وقت است كه همچون مَهِ تابان به در آيى |
|
|
جان مى دهم از حسرتِ ديدار تو چون صبح |
باشد كه چو خورشيدِ درخشان به درآيى[٢] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
مىسوزم از فراقت، رو از جفا بگردان |
هجران بلاى ما شد، يارب! بلا بگردان[٣] |
|
|
سر فرازم كن شبى از وصل خوداى ماه رو! |
تا منوّر گردد از ديدارت ايوانم چو شمع |
|
اى دوستِ نيكو جمالم! وصالت را نصيبم گردان، و قدم به كاشانه دلم نه، و با نور.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٦، ص ٩٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٩، ص ٣٨٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٤، ص ٣٥١.