جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢ - غزل ٣٦١ در وفاى عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
خود چون شمع از ظلمت هجرانم خلاصى بخش.
به گفته خواجه در جايى:
|
ز دَرْ دَرآ و شبستان ما منوّر كن |
دماغِ مجلس روحانيون معطّر كن |
|
|
ستاره شب هجران نمى فشاند نور |
به بام قصر برآ و چراغِ مَهْ بركن[١] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: به وصالت مفتخرم كن، تا با ديدار و نور جمالت، ظلمتِ عالم طبيعت را نبينم و تنها تو و نور تو را ببينم؛ كه:
٢٥٩٣
«انْتَ الَّذى اشْرَقْتَ الانْوارَ فى قُلُوبِ اوْلِيآئِكَ حَتى عَرَفُوكَ وَوَحَّدُوكَ [وَجَدُوكَ]، وَأنْتَ الَّذى ازَلْتَ الاغْيارَ عَنْ قُلُوبِ احِبّآئِكَ حَتّى لَمْ يُحِبُّوا سِواكَ، وَلَمْ يَلْجَئُوا إلى غَيْرِكَ. أنْتَ المُونِسُ لَهُمْ حَيْثُ اوْحَشَتْهُمُ العَوالِمُ، وَانْتَ الَّذى هَدَيْتَهُمْ حَيْثُ اسْتَبانَتْ لَهُمُ المَعالِمُ.»
[٢] ( [پروردگارا] تو بودى كه انوار را در قلوب اوليائت تاباندى، تا اينكه تو را شناخته و موحّد واقعى گشتند [يا: تو را يافتند]، و تو بودى كه اغيار را از دلهاى دوستانت زدودى، كه جز تو را به دوستى نگرفته و به غير تو پناه نبردند.
تويى انيس و مونس آنان آنگاه كه عالَمها ايشان را به وحشت انداخت، و تو بودى كه هدايتشان نمودى آنگاه كه نشانه هايت برايشان آشكار و پديدار گشت.)
|
همچو صبحم يك نَفَس باقى است بىديدار تو |
چهره بنما دلبرا! تا جان برافشانم چو شمع |
|
محبوبا! در هجرت چون شمع سوختم و به نابودى گراييدم، و از من جز نفسى بيش نمانده. بيا و در اين آخرين نفس، پرده از رخسار خويش چون صبح صادق برافكن، و خورشيد جمالت را بنما تا به پاى ديدارت چون شمع جان فشانم.
به گفته خواجه در جايى:
|
صبح است ساقيا! قدحى پر شراب كن |
دَورِ فلك درنگ ندارد، شتاب كن |
|
|
ز آن پيشتر كه عالمِ فانى شود خراب |
ما را ز جامِ باده گلگون خراب كن |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٤، ص ٣٤٥.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.